نفسم میگیرد در هوایی...

عکس نوشته احتصاصی نقطه سرخط

تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود ، گر نشود
حرفی نیست
اما
"نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست !"

سهراب سپهری

 

 

*عکسنوشته های اختصاصی نقطه سرخط، هر روز در ?? اینستاگرام نقطه سرخط

/ 2 نظر / 211 بازدید
وبسايت اصفهان من بزرگترين نيازمنديهاي رايگان کشور

خوشحال ميشم به منم سر بزني! يک سيستم وبلاگ دهي جديد را باش آشنا شدم امکانات خوبي داره اونجا هم ميتوني وبلاگ بزني پارس بلاگ دات ايکس واي زد parsblog دات ايکس واي زد parsblog دات xyz [گل][گل] -------------------------------حالا چند تا آگهي بازرگاني-------------------- تبديل وب لاگ شما وبلاگنويس محترم به يک وب سايت با کمترين هزينه هاست رايگان يک ساله هديه من به شما شما فقط هزينه ثبت دامين مورد نظر خود را براي يک سال بدهيد و هاستينگ رايگان داشته باشيد براي کسب اطلاعات بيشتر با اي دي من در تلگرام مکاتبه کنيد @updap -------------------------------------------- بزرگترين آپلود سنتر براي ايرانيان امکان کسب در امد روزانه از تعداد دانلود فايل هاي شما همين الان با مراجعه به وب سايت زير اکانت خود را بسازيد updap دات کام آپ دپ دات کام ---------------------------------------------------------- يک سايت رايگان براي ارسال آگهي هاي شما بزرگترين سيستم نيازمنديهاي رايگان ايران همين الان آگهي خود را منتشر کنيد esfahan.me

باقر رمزی باصر

سلام وب زیبایی دارید تقدیم به شما /////جغجغه///// سالها دستان تاول زده ی دعا و نحیفم را با گردنی کج پیش اغیار نمایش دادم . سالها دریچه ی زخم بر روی دلم گشوده بود . سالها می گذرد از دست نوشته ی زیبایت که نوشته بودی : بیا من هستم . اما . . . . . . . نمی توانستم آخر دستانم به پیش مردم گرو بود !! مپرس که چه می کردند ؟ چون . . . چون . . . چون. . . تکدی گری برای بقای مردگی ام واجب بود . یادم می آید . . . یکبار تو را پشت چراغ قرمز دیدم پوپک هم در کنارت بود لبهایت به رنگ ناخنهایت ناخنهایت به رنگ آلبالویی دقیقا همرنگ لنگ تازه ای بود که شیشه های اتومبیلها را با آن تمیز میکردم . یادت هست ؟ یادت هست که مرا دیدی و نشناختی ؟ اما پوپک شناخت تو آنقدر محو سونات مهتاب بودی که حتی سلسله ای از چهره مرا هم بیاد نیاوردی . . . . . . . چراغ سبز شد . پوپک بای بای کرد . مرا به جرم واقعیت دستبند زدند . وقتی دستانم را بستند و پیش قاضی ایستادم یاد کودکی ام افتادم که برای بستن دهانم به دستم جغجغه دادند . من همان کودکم . مرا از زندان بزرگی رها کنید . مرا ب