افسانه گشته ام به غم عشق ...

افسانه کتاب پرنده

افســانه گشته ام به غم عشق، تا شدم

افســــونی نـــظاره چـــشم ســـیاه تــــو

شادی نصیب گشته ام ای دوست! تا مرا

دل شـــد نشـــان نـــاوک تـــیر نگـــاه تــو

******

دست قضا کشیده چه خوش نقش دوست را

بــــا آب و رنگ عشـــق، بـــر اوراق خاطــــرم

در پـــــرتو حــــقیقت ایمــــان بجـــان دوسـت 

راهــــی دگـــر به غــیر غــم عشــق نسـپرم

******

احســـاس مـی کنم کـه در فضای درون مـن

از روشـــنای مــهر تــو، لبریــز گشــته است

با یـــاد سرو قــــامتت ای نــوبهـــار حســـن

دل با نشاط و، جان طــرب انگیز گشته است

/ 1 نظر / 10 بازدید
محمد داداشی

بالم شکسته بود و هوایی نداشتم از دست روزگار رهایی نداشتم بیهوده نیست عاشق گنبد طلا شدن مشهد اگر نبود که جایی نداشتم دردم زیاد بود و طبیبی مرا ندید دردم زیاد بود و دوایی نداشتم گفتم مگر امام رضا چاره ای کند ای وای اگر امام رضایی نداشتم