بـــاران ببـــار ...

غصه می سوزد مرا ، باران ببار

کوجه می خواند تو را، باران ببار

ابرها را دانه دانه جمع کن

بر زمین دامن گشا، باران ببار

خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است

آسمان را کن رها، باران ببار

باغبان از کوچه باغان رفته است

ابر را جاری نما، باران ببار

موج می خواهد بیابان سکوت 

با خود دریا بیا، باران ببار

تا بیاید آن بهار سبز سبز

تازه تر باید هوا، باران ببار

سینه ام آشوب و دل خونابه است 

غصه می سوزد مرا، باران ببار

 

/ 7 نظر / 19 بازدید
نوای ..

خاک اینجا تشنه دلتنگی است..

ماه بانو

سلام شعر زیبایی بود در ضمن امروز بیستمه...

محمد

با صبر چیزی درست نمیشه از همون کوچکی گول ما زدن وگرنه هیچ وقت قوره ب حلوا تبدیل نمیشه. راستی توی این سری از متن هاتون دیگه از اون مطالب کوتاه عاشقی و اینا نیست و همش شعر هست. شرمنده ک اینقدر توقع ما زیاده اخه اون نقطه سر خط عالی بود

ساقی

خدایا ! صدای افکار بعضی از آدمهایت را خاموش کن ؛ تاصدای ، تو را هم بشنوند ~ آن قدر غرق در قضاوت هستند که : فراموش کرده اند قاضی تویی ...!!

کاردلن

سپاس...

مترسک ترسو

اشعار ومطالبی که انتخاب میکنین واقعا عالین خوشحال میشم به من سر بزنید.. ممنون[گل]