فعلا نه
کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٥/۱٠/۱٤

بچگی ها ...

کلمات کلیدی :متن کوتاه مفهومی، متن کوتاه، متن ادبی، جملات زیبا کودکان

بچگی ها پسرخاله ام را که می دیدم که با دوچرخه می رود خرید و زورش هم به من می رسد 
با خودم حساب می کردم سه سال دیگر این اختلاف سنی تمام می شود و من هم اندازه ی 
او می شوم و می توانم با دوچرخه بروم خرید.
 چهار سال دیگر هم از او بزرگتر می شوم و زورم به او خواهد رسید...
نسبت به خیلی های دیگر هم این محاسبه را انجام می دادم و منتظر بودم که اندازه ی آنها
بشوم یا اینکه از آنها بزرگتر شوم.حتی گاهی محاسبه می کردم که کی اندازه ی بابا می شوم...
کم کم متوجه شدم که فقط من نیستم که رشد می کنم بقیه هم در حال رشد هستند
و فاصله های سنی هیچ وقت کم و زیاد نمی شوند...
دختر کوچکم ولی این روزها تصور قشنگ تری دارد. خیال می کند آدم ها اولش آدم بزرگ 
بوده اند و بعدا کوچک شده اند. مدام توی حرف هایش می گوید من هم اون وقت ها که 
اندازه ی شما بودم مثل شما این کارها را می کردم....
این روزها به دور و بری ها و اطرافیان که نگاه می کنم می بینم که انگار بعضی ها زودتر 
از بقیه بزرگ شده اند. 
بعضی ها رشدشان کم بوده و بعضی ها سریع.
بعضی ها که از من کوچکتر بودند حالا از من بزرگترند.
بعضی ها که بزرگ بودند حالا کوچک شده اند....


۱۳٩٥/۱٠/٧

عاشق خاطرات ...

کلمات کلیدی :متن ادبی، متن کوتاه عاشقانه، متن کوتاه، تصاویر مفهومی زیبا

لبخند برگ پاییز

مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه میگذرد ،
 عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور میکنند 
و باعث لبخندم میشوند !

پابلو نرودا



۱۳٩٤/۱٠/٢

سنـگ دنیـا

کلمات کلیدی :جملات زیبا و مفهومی، متن کوتاه، سخنان حکیمانه، دلبستگی

تنور نانوایی

دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند و درون تنور می گذارد!؟

چه اتفاقی می افتد؟!

خیر به سنگ ها می چسبد!

اما نان، هر چه پخته تر می شود، از سنگ ها جدا می شود ...

حکایت آدم ها همین است

سختی های این دنیا،

حرارت تنور است.

و این سختی هاست که انسان را پخته تر می کنند ...

و هر چه انسان پخته تر می شود سنگ کمتری به خود می گیرد...

سنگ ها تعلقات دنیایی هستند ...

ماشین من، خانه ی من، کارخانه ی من ...

آنوقت که قرار است نان را از تنور خارج کنند سنگ ها را از آن می گیرند!

خوشا به حال آنکه در تنور دنیا آنقدر پخته می شود که به هیچ سنگی نمی چسبد ...



۱۳٩٤/٩/٢٩

بعضی ها

کلمات کلیدی :دل نوشته، نکته های کوچیک زندگی من، متن کوتاه، جمله های زیبا و مفهومی

 پرنده دست

بعضی آدم ها دنیا را زیبا می کنند

آدم هایی که هر وقت ازشون بپرسی چطوری؟

میگن خوبم

وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین غذا میخوره راهشون رو کج می کنن که اون نپره

اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون

آدم هایی که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پای درد دلات می شینن

همینا هستند که دنیا رو جای بهتری می کنند

مثل اون راننده تاکسی که حتی اگه در ماشینش  محکم ببندی بلند میگه :

روز خوبی داشته باشی

دوستایی که بدون مناسبت کادو میخرن و می گن این شال پشت ویترین انگار مال تو بود یا گاهی دفتر یادداشتی، کتابی و...

کسانیکه غم هیچ کس تاب نمیارن و تو رو به خاطر خودت می خوان



۱۳٩٤/٩/٢٦

اشتباهاتم را دوست دارم

کلمات کلیدی :متن کوتاه، نکته های کوچیک زندگی من، عکس های مفهومی، کاریکاتور

کاریکاتور تجربه

اشتباهاتم را دوست دارم ...

آنها همان تصمیماتی هستند که خودم گرفته ام 

و نتیجه اش را هر چه باشد می پذیرم

اشتباهاتم را گردن کسی نمی اندازم

می پذیرم که انسانم و اشتباه می کنم

نه فرشته ام و نه شیطان!

تا زنده ام برای انتخاب راه درست فرصت هست

وقتی زمین می خورم، بلند می شوم خودم را می تکان و ادامه می دهم 

اشتباهاتم را دوست دارم ...

آنها حباب شیشه ای غرورم را می شکنند ...

هر زمان به اشتباهاتم پی برده ام  ... بزرگتر شده ام

آنها گران ترین تجربه هایم هستند، چرا که برایشان هزینه گزافی پرداخته ام ...

تلاش می کنم اشتباهاتم را تکرار نکنم تا عمرم را برای تجربه های تکراری نگذرانم ...

آزموده را آزمودن خطاست ...

کمک کن اشتباهاتم به عادت و عادتم به رفتار تبدیل نشود ...

کمکم کن به جای بیشتر اشتباه کردن از اشتباهات دیگران بیاموزم ...

بیاموزم و عمل کنم ...



۱۳٩٤/٩/۱٩

گفت دوات و قلم بیاورید ...

کلمات کلیدی :پیامبر، شهادت پیامبر، عکس نوشته مذهبی، متن کوتاه

شهادت حضرت رسول

روز پنجشنبه

پیامبر در بستر بیماری است ...

گفت دوات و قلم بیاورید ...

می خواهم چیزی بنویسم که گمراه نشوید ...

هیاهو کردند ...

یکی گفت پیامبر تب دارد ...

چیز های دیگری هم گفت ...

نگذاشتند پیامبر وصیت کند ...



۱۳٩٤/۸/۳٠

بعضی ها

کلمات کلیدی :دلنوشته، نکته های کوچیک زندگی من، متن کوتاه، عکس های زیبا

 پدر بزرگ مادربزرگ

بعضی ها؛ شبیه عطر بهارنارنجی هستند

در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت، نفس میکشی...

آنقدر عمیق؛ که عطر بودنشان را تا آخرین ثانیه ی عمرت؛ در ریه هات

ذخیره کنی...

بعضی ها؛ شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که

افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت؛ جانت را با جان و دل در هوایشان؛

تازه  میکنی...

بعضی ها؛....

بعضی ها؛ آرامش مطلقند؛ لبخندشان...

تلالو برق چشمانشان؛ صدای آرامشان...

اصلِ کار، تپش قلبشان...

انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق میکند ...

و آنقدر عزیزند؛ آن قدر بکرند؛ که دلت نمی آید حتی یک انگشتت

هم بخورد بهشان... میترسی تمام شوند و تو بمانی و یک دنیا حسرت...

بعضی ها؛ بودنشان...

همین ساده بودنشان...

همین نفس کشیدنشان؛ یک عالمه لبخند می نشاند روی گوشه لبمان...

اصلا خدا جان؛ در خلقت بعضی ها؛ سنگ تمام گذاشته ای ...

سایه شان کم نشود از روزگارمان ...



۱۳٩٤/۸/۸

دوسـت خوبــم

کلمات کلیدی :جملات تاثیرگذار، جملات سنگین، جملات انگیزشی، متن کوتاه

باران چتر لذت آرامش

دوست خوبم خیلی با آرامش و کند این مطلب را بخوان

ثانیه به ثانیه عمر را با لذت سپری کن 
در هر کار و هر حال 
کار ، تفریح ،رانندگی ،آموختن، مطالعه، آشپزی،نظافت ، خوردن و آشامیدن، عشق ورزی، حرف زدن، سکوت و تفکر، رابطه، نیایش و.... 
زندگی فقط در رسیدن به هدف خلاصه نشده
مابه اشتباه اینگونه میاندیشیم:
درسم تمام شود راحت شوم
غذایم را بپزم راحت شوم
اتاقم را تمیز کنم راحت شوم
بالاخره رسیدم.... راحت شدم
اوه چه پروژه ای... تمام شود راحت شوم

تمام شود که چه شود؟
مادامی که زنده هستیم و زندگی میکنم هیچ فعالیتی تمام شدنی نیست بلکه آغاز فعالیتی دیگر است....

پس چه بهتر که در حین انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنیم نه مانند یک رباط فقط به انجام دادن بپردازیم به تمام شدن و فارغ شدن....



۱۳٩٤/۸/٤

داغ شقایق

کلمات کلیدی :متن کوتاه، دلنوشته، گل شقایق، داغ

گل شقایق دشت

شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم  !
اگر سُرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم !

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی 
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی 

یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود 
و صحرا در عطش می سوخت ،

تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ،

تنم در آتشی می سوخت.. 

ز ره آمد یکی خسته ،

به پایش خار بنشسته...

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود 

ز آنچه زیر لب می گفت ؛ شنیدم ، سخت شیدا بود...

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را ... بسوزانند !

شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد .

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ،

که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و 
به ره افتاد و او می رفت ،

و من در دست او بودم 
و او هرلحظه سر را رو به بالا شکر می کرد و.... پس از چندی

هوا چون کوره ی آتش ،
زمین می سوخت 

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت ..!

به لب هایی که تاول داشت گفت :

چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست ،

به جانم ، هیچ تابی نیست !

اگر گل ریشه اش سوزد ؛

وای بر من ! برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست..! 

و از این گل ، که جایی نیست !


خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را...

 چنان می رفت ومن در دست او بودم ،

و حالا من تمام هستِ او بودم...

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ 
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

داشت در دستش تمام جان من می سوخت ،
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ،

دگر از صبر او کم شد 
دلش لبریز ماتم شد ،

کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت ،
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ، 

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو میکرد !

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد،

و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد .

نمی دانم چه می گویم ؟!!!

به جای آب ،

خونش را به من میداد و بر لبهای او فریاد...

 

 

بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی ،
دوای دلبرم هستی ... بمان ای گل !!

و من ماندم نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی ؛


و نام من شقایق شد


گل همیشه عاشق شد ...

 



۱۳٩٤/٧/۱۳

گذر زمان

کلمات کلیدی :جملات تاثیرگذار، جملات ناب، متن کوتاه، عکس نوشته زیبا

عکس نوشته زمان تخته سیاه

به عقب بنگرید و خــدا را شکر کنید.

به جلو بنگرید و به خــدا اعتماد کنید.

او در هایی را می بندد که هیچکس

قــادر بــه گشودنش نیــست.

و در هایی می گشاید که هیچکس

قــادر بــه بستنش نیـــست ...



۱۳٩٤/٧/۱٢

لیلی نام دیگر آزادی است

کلمات کلیدی :متن کوتاه، نکته های کوچیک زندگی من، لیلی و محنون، دختر و پسر

نقاشی دختر دریا قایق لیلی و مجنون
لیلی نام دیگر آزادی است 
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. 
آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.  
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد؛ و آدم ها همـه دیوانـه زنجیری. 
خدا دنیای بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.  
امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود. 
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است. 
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
 مجنـو ن امـا نـه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشـت. 
شـیطان آدم را در زنجیر می خواست .  
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چـه مـی خواهـد .
 لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پـاره کنـد. 
لیلـی زنجیـر نبـود.
لیلـی نمی خواست زنجیر باشد. 
لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.  

عرفان نظرآهاری 


۱۳٩٤/٦/۱٧

مگه فضولی ؟؟...

کلمات کلیدی :متن کوتاه، نکته های کوچیک زندگی من، عکس مفهومی، جملات فلسفی

فضول به کسی گویند که در اموری دخالت کند که حد یا حق او نیست..

فضولی نیز به معنی دخالت کردن در اموری است که به او مربوط نمی شود !

 

عکس سکوت ، چسب روی دهن
وقتی با فردی برمی خورید که فضول است، به جای این که اجازه دهید با رفتارش بقیه روزتان را خراب کند با چند روش کاملا موثر می توانید از شرش خلاص شوید:

1-موضوع مورد بحث را  به سرعت عوض کنید.

2- پاسخ های مبهم بدهید.
مجبور نیستید بابت هر پرسش، پاسخی واضح و روشن بدهید.


3- نفس عمیقی بکشید و سکوت کنید.
هیچ کس نمی تواند شما را مجبور به پاسخ دادن کند. بگذارید همین طور سوال بپرسند، وقتی شما به هیچ یک از سوال هایشان پاسخ ندهید بالاخره می فهمند که دیگر فایده ای ندارد و دست از سرتان برمی دارند.

4- حد و حدودشان را مشخص کنید.

5-روراست باشید.
خیلی راحت و بدون رودربایستی به او بگویید دوست ندارید در مسائل زندگی تان دخالت کند و سوال های شخصی بپرسد.

__________________

خودشان معتقدند فقط کمی کنجکاو هستند و البته خیرخواه دیگران.

دیگران اما آنها را با عنوان دیگری می شناسند. فضول... 



۱۳٩٤/٦/۱٧

باید تمرین کنم ...

کلمات کلیدی :مثبت اندیشیدن، نکته های کوچیک زندگی من، متن کوتاه، عکس مفهومی

عکس زمان و ساعت

باید تمرین کنم ...

کمر همت را ببندم و مکث کردن را تمرین کنم... قبل از انجام هر کاری یا عملی، سه ثانیه مکث کنم.

مثلا تشنه ام و لیوان آبی در دست دارم، قبل از آنکه آب را بنوشم سه ثانیه مکث کنم.

کسی ازمن سؤالی پرسید، سریع نـه..! سه ثانیه مکث کرده، سپس جواب دهم.

خیلی خیلی گرسنه ام،قبل از به دهان گذاشتن هر لقمه غذا، سه ثانیه مکث کنم.

درماشین نشسته ام و خیـلی هم عجله دارم، قبل از روشن کردن ماشین، سه ثانیه مکث.. بعد ماشین را روشن کنم.

این مکث های سه ثانیه، باعث افزایش قدرت و صبرم میشود و در نتیجه باعث ماندگاری و افزون شدن انرژی مثبتم خواهد شد.


میخواهم در این کار ممارست بخرج دهم تا ملکه ذهنم شده و در حافظه ام ثبت شود.

مهم ترین فایده مکث سه ثانیه برای من ، جلوگیری از بروز خشم وعصبانیت ست و به من ترمزی میدهد که در لحظات سخت خودم را کنترل کنم.

 

تو هم سه ثانیه رو فراموش نکن...



۱۳٩٤/٦/۱٠

شناخت شخصیت افراد با امضاء !

کلمات کلیدی :متن کوتاه، امضا، شخصیت شناسی، روانشناسی

امضا و شخصیت افراد

 
کسانی که به طرف عقربهای ساعت امضاء می کنند انسان های منطقی هستند
کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضاء میکنند دیر منطق را قبول می کنند و بیشتر
 غیر منطقی هستند
کسانی که از خطوط عمودی استفاده میکنند لجاجت و پافشاری در امور دارند
کسانی که از خطوط افقی استفاده میکنند انسا نهای منظّم هستند
کسانی که با فشار امضاء می کنند در کودکی سختی کشیده اند
کسانی که پیچیده امضاء می کنند شکّاک هستند
کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند
کسانی که در امضای خود فامیل م ینویسند دارای منزلت هستند
کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زنند شخصیت خود را نشناخته اند
کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند ، کسانی هستند که میخواهند به قله برسند
کسانی که الان دارن با خود امضا میکنند خیلی خنگ هستند که یادشون نیست 
امضا شون چه شکلیه!!!!


۱۳٩٤/٦/٤

گمــشــدن ...

کلمات کلیدی :دلنوشته امام رضا، متن کوتاه، دلتنگی، حرم امام رضا

مشهد امام رضا دلتنگی دلنوشته

1

کتاب را باز می کنم و انبوه واژه ها در سرم رژه می روند.

ناگهان واژه ای را پیدا می کنم که انگار با همه متفاوت است.

خوب نگاه می کنم .... اشتباه شده،گم شدن را کم شدن نوشته اند.

خوب که نگاه می کنم، می فهمم که درست نوشته اند.

گم شدن، یعنی کم شدن کسی از صف آنان که دیده می شوند.

2

وقتی گم می شوی، همیشه می دانی در راه کجا بوده ای اما یادت نمی آید از کجا می آمده ای. به راست و چپت نگاه می کنی و ناگهان، نا امید از همه کس و همه جا، زانو می زنی.

3

آدمهایی را دیده ام که گم شده اند اما خودشان نفهمیده اند.

4

گاهی آدمها در میان جنسهای مغازه، دسته های اسکناس،نقشه های ساختمان های در دست ساخت ... یا شماره های تلفن یا بین دوستان خود یا بین خودشون  ... گم می شوند.

.... اما من دوست دارم در حرم امام رضا (ع) گم بشوم.

5

خوب نگاه کن!...

من همانم که مدام اصرار می کند « گم نشده است»!

من، اصرار می کنم اما « تــو » باور نکن!

طوری که زیاد شرمنده ات نشوم، مرا از میان «خــودم» پیدا کن!



۱۳٩٤/٥/۳٠

رسیـــــدن ...

کلمات کلیدی :متن کوتاه، دل نوشته های کوتاه، نکته های کوچیک زندگی من، عکس مفهومی

عکس مفهومی ، آزادی

1

چراغ راهنما قرمز می شود. پایم بیشتر نمی رود.

می ایستم و سایه های شتابان خودروها از پیش چشمانم می گریزند.

خورشید در حال غروب است و من هنوز «نرسیده ام».

2

رسیدن را دوست دارم. کسانی که می رسند، خوشحال اند و من، خوشحالی را دوست دارم.

آدمها یا « فقط » خوشحال اند ... یا از ته دل شاد شادند.

همه کسانی که خوشحال اند، « به مقصده رسیده » نیستند.

3

کشتی ها به ساحل ها می رسند....

قطارها به ایستگاه ها ...

آدم ها به آدم ها ...

اما کوه ها به کوه ها نمی رسند ...

گمان می کنم برای همین، هیچگاه کوه ها خوشحال، نیستند.

4

روز به شب می رسد، اما شب، از روز می گریزد تا روشنایی را پیدا کند و از تاریکی بیرون برود.

5

روزهای تعطیل، پای آدم ها را می بندند تا کمی بایستند اما باز از ایستادن و نگاه کردن می گریزند.

آدم های دنیای شتابان این روزها، اگر کمی بایستند .... تو را خواهند دید و اگر تو را ببینند، شادی و خوشحالی حقیقی را خواهند دید.



۱۳٩٤/٥/۳٠

خودت دلت را بردار

کلمات کلیدی :دل نوشته های کوتاه، متن کوتاه، جملاتی زیبا برای خدا، عکس نوشته

عکس نوشته شعر سعدی

دیوارهای دنیا بلند است .

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار...مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه میاندازد. به امید آن که شاید در آن خانه باز شود...

گاهی دلم را پرت میکنم آنطرف دیوار..آنطرف حیاط خانه خداست.

 آن وقت هی در می زنم..

در می زنم..!

فریـــاد میزنم :دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید؟

کسی جوابم را نمی دهد..!

کسی در را برایم باز نمی کند..!

اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار !همین ...

من این بازی را دوست دارم...

آنقــــــدر دلم را پرت میکنم ؛آنقـــــــدر دلم را پرت میکنم تا خسته شوند!

تا دیگر دلم را پس ندهند... تا آن در را باز کنند و بگویند :

بیا خودت دلت را بردار ...



۱۳٩٤/٥/٢۸

لبخندبزن دوست من !

کلمات کلیدی :دل نوشته های کوتاه، متن کوتاه، دوستی، عکس طنز

نقاشی روی دست

تبسم را نه می توانیم بخریم، نه می توانیم قرض کنیم

فقط مى توانیم هدیه بدهیم

میســــپارمت به لبخند ها…

در مسیر باد بمان تا بوى مهربانیت تسخیر کند این شهر پر از بیهودگى را…

لبخندبزن دوست من

تنور دلت گرم…



۱۳٩٤/٥/٢٧

توافق که نه ...

کلمات کلیدی :دل نوشته های کوتاه، متن کوتاه، عاشقانه، توافق عشقی

 

عکس ضد نور

توافق که نه. من به یک مذاکره‌ی خالی هم قانع‌ ام.

وین؟ همین تهران هم کافی‌ ست. شاید یکی از کافه‌های شلوغ انقلاب. دوتایی بنشینیم و حرف بزنیم. تـو فقط تحریم‌هایت را بیشتر کنی: که نگـاهت نکنم، که تماسی نگیرم، که دنبالت توی خیابان راه نیفتم. خودت با سلاح کشتار جمعی به جان جهان بیفتی ولی سلاح‌های من را ازم بگیری.

چای خوردن با تو پای میز مذاکره بهترین اتفاق دنیاست، حتی اگر دستانت به خون عاشقانِ شهرِ دلم آغشته باشد.



۱۳٩٤/٥/٢٦

کفش دوزک

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عشق، نکته های کوچیک زندگی من، متن کوتاه


گفت: چرا بش می گویند کفش دوزک؟ مثلنی کفش می دوزد یا واقعنی؟

مرد گفت: واقعنی! دوست داری ببینی؟

گفت: ها، خیلی. گفت: الانه برش می دارم می گذارم گوشه ی کفش ت که برات نو خریده بودم دو روزه جر وا جرش کردی! تا ایکی ثانیه بدوزد بشود دو روز قبل ش. زن ذوق زده و دندان غروچه سرش را تکان داد.

مرد کفش دوزک را گرفت، یعنی خواست بگیرد که پرید رفت روو برگ های بالاتر. زن گفت: چه شد چه کردی پراندی جوجه آکٓم را که! مرد چیزی نگفت. کمی سکوت شد. بعد گفت: جوجه آکٓ ت ترسوک از آب درآمد، کفش ت را می دهم کفاش بدوزد از اول ش هم بهتر.

زن ابروهاش را انداخت جنگِ هم، یعنی آخم! گفت: پس دروغ گفتی کفشِ واقعنی می دوزد؟

مرد گفت: دروغ که نه، خواستم بگیرم بگذارم روو کفش ت ندوزد بخندی-بخندیم، بعد بگذارم ش کف دست ت راه برود تقلک ت بیاید بیش تر بخندی، همین!

زن گفت: چه خوب گفتی، باز هم بگو. مرد چیزی نگفت. آرام از درخت بالا رفت، کفش دوزک را آرام از روو برگ ها چید! گرفت توو مشت ش، برگشت آمد پایین، گذاشت ش کف دست زن،

گفت: هر وقت دل ت برام تنگ شد بگذارش روو پاره گی کفش هات یادم بیفت بخند بگو سلام. زودی می آیم پیش ت!.