فعلا نه
کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٥/۱۱/۱٠

خوشا من ...

کلمات کلیدی :شعر کوتاه عاشقانه، شعر عاشقانه زیبا، عشق، تک بیتی عاشقانه


پدیدار از تو آمد صبح عالم 
خوشا عالم، خوشا صبح و خوشا من

حمیدرها


۱۳٩٥/٧/٢٧

کار من ...

کلمات کلیدی :شعر کوتاه عاشقانه، عشق، شعر کوتاه ناب، شعر عاشقانه زیبا

هــر کســی را

بهر کاری ساختند

کار مــن دیوانه او بــودن است ....



۱۳٩٥/٥/٩

به احترام تو...

کلمات کلیدی :شعر ناب، شعر عاشقانه، i love you، عشق

I love you

دلم به نام تو زنده است، هیچ می دانی؟

به احترام تو زنده است، هیچ می دانی؟

برای دفتر من، شعر ناب یعنی تو

برای آتش دل، اسم آب یعنی تو

 



۱۳٩٥/٥/٧

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ...

کلمات کلیدی :زندگی، عشق، دوست داشتن، متن کوتاه عاشقانه

دوست داشتن

 
"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ.
 ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ
 " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ !
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ !
ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ...
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ
 ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ!
ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ،
 ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ،ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ
 ﻭﻟﯽ ...ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ،
 ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...




۱۳٩٤/۸/٥

بهاری ترین هوا

کلمات کلیدی :عکس نوشته عاشقانه، جملات عاشقانه، فصل بهار و پاییز، عشق

پاییز عشق بهار من  تو



۱۳٩٤/٧/٢٥

Love

کلمات کلیدی :text images، عکس نوشته عاشقانه، عشق، love image

عکس نوشه متن گرافی text images love



۱۳٩٤/٧/٥

او خودش می فهمد

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، عشق، دوست، علاقه

کفش کتانی قلب عشق قدم زدن

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت.

از او پرسیدند: کجا می روی؟

گفت: "می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهر دیگریست ببرم ."

گفتند : واقعا که مسخره ای..!! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی اینهمه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت :" مهم نیست... همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم.."

 



۱۳٩٤/٧/٤

ازدواج و عشق

کلمات کلیدی :ازدواج، عشق، داستانهای کوتاه و آموزنده، تصاویر متحرک

کلید قلب عشق تصویر متحرک

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش.وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده..!! من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!

چند روز بعد گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه!

وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه برگشت. اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه‌هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه‌ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدربزرگ می‌خواست بره تقریبا به زور..روزنامه رواز دستم کشید بیرون و رفت.

فرداش صدام کرد و گفت :ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می‌مونه!

یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال توست؛ مال خود خودت…

اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم. اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم. حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی…

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه… درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…

و اینطوره که آدم‌ها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست…

و این تفاوت عشـق است با ازدواج…

 



۱۳٩٤/٦/٩

مهربانی ...

کلمات کلیدی :عکس نوشته زیبا، عکس عاشقانه، عشق، عشق کودکانه

عکس مهربانی دختر و پسر



۱۳٩٤/٦/٧

معصومیت کودکانه

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، عشق، امید زندگی، عکس جالب

 معصومیت کودکانه و محبت

یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و  با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.

هنگامی که انسان شناس از این رفتار آنها پرسید درحالیکه یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود.آنها گفتند: آبونتو(UBUNTU) ، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند.(آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من هستم چون ما هستیم)



۱۳٩٤/٦/۳

می روی سمت یک فراموشی..

کلمات کلیدی :شعر عاشقانه، شعر زیبا، عشق، عکس مفهومی

سفر چمدان ریل قطار

تو که راهی شدی نمی دانی ، معنی بی قرار یعنی چه
مثل یک ماهواره ی تنها ، گم شدن در مدار یعنی چه

حمله ی لشکر غزل دیدی ؟ ، امشب از حس شعر لبریزم
غرق آرامشی نمی فهمی ، لحظه ی انفجار یعنی چه

می روی سمت یک فراموشی... چمدانی گرفته دستت را
شاعری بی قرار می فهمد ، سوتِ تلخِ قطار یعنی چه

با صدای رسا که می خندی ، بنده مسئول خنده ها هستم
بی خیالی تو و نمی فهمی ، شانه ی زیر بار یعنی چه

تو دلم را زدی به دریاها ، این دلی که ندیده دریا را
چشم دریایی ات به من فهماند ، آبی بی گدار یعنی چه

باز با میله های مواجی ، چشم های تو در محاصره است
مژه هایت به من نشان دادند ، آسمان در حصار یعنی چه

شاعری خسته از غزل هایش ، سمت باران دوباره راه افتاد
هیچ کس..هیچ کس نمی داند ، پرسه در لاله زار یعنی چه

با شنیدن نمی شود فهمید ، حال و روزم چگونه می گذرد
تا نبینی مرا نمی فهمی ، مرده ی بی مزار یعنی چه



۱۳٩٤/٥/٢٩

کل جهانم گشته ای

کلمات کلیدی :عکس نوشته های زیبا، شعر کوتاه عاشقانه، عشق

چای خو3ردن فانتزی



۱۳٩٤/٥/٢٩

دارم به آخر میـــرسم بـــی تـــو

کلمات کلیدی :شعر کوتاه عاشقانه، شعر زیبا، عشق

تنها زیر باران

مگذار شب فراق ممتـــــــــــــــــــــد بشود

حال دلم آن سان که نباید بشـــــــــــــــــود 

این جاده تو را بگیرد از من؟؟؟!!! هرگز.....

از روی جنــــــــــــــــــــازه ام مگر رد بشود!

 

*******

لعنت به همه راه هایی که عرضه ندارند من را به تو برسانند

مــن حواس فـــاصله ها را پرت میکنم, تــــو فــــقط بیـــــاا...

*******

آن زورق پیـــــرم که در طــوفان تقدیــــر
بارش به دوش بــادبـــان افتــــاده باشد


دارم به آخر میـــرسم بـــی تـــو، شبیه
تــــیری که از دوش کمان افتـــاده باشد

*******

خدا کند که برآید به یک کرشمه دو کار...

یکی ظـــهور نگار و یکی شروع بــــهار...



۱۳٩٤/٥/٢۸

یک شعر تمیز و تازه تحویل بگــــــــــــــــیر!

کلمات کلیدی :شعر کوتاه عاشقانه، عشق، شعر زیبا، شعر طنز

ماهی تنها

یک شب دل تو پرنده شد،ماهی شد

تا آبی بیــــــــــــــکرانه ای راهی شد

یک  روز چو  این علامت پرسش،تو

قلاب دهـــــــــان ماهیان خواهی شد...


****

یک شعر تمیز و تازه تحویل بگــــــــــــــــیر!

ازسنگ بیاگــــــدازه تحویل بگـــــــــــــــــیر!

هرکس به توگفت:پشت چشمت ابروست

تو اسم بده؛جنازه تحویل بگــــــــــــــــــــیر...


****

می بخشی اگر زعشق نام آوردم

در محضر ذوق تو کــــــــــلام آوردم

من مثل بلوط پیر ،تو صخره ی سخت

باچنــــــــــــــگ زدن به تو دوام آوردم....


****

بی تیر وکمان مخواه آرش باشی

سودابه ندیده ای سیاوش باشی

ای سرو بلـــــــــند!قایق و پارو شو

هیزم نشوی که سهم آتش باشی




۱۳٩٤/٥/٢٦

کفش دوزک

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عشق، نکته های کوچیک زندگی من، متن کوتاه


گفت: چرا بش می گویند کفش دوزک؟ مثلنی کفش می دوزد یا واقعنی؟

مرد گفت: واقعنی! دوست داری ببینی؟

گفت: ها، خیلی. گفت: الانه برش می دارم می گذارم گوشه ی کفش ت که برات نو خریده بودم دو روزه جر وا جرش کردی! تا ایکی ثانیه بدوزد بشود دو روز قبل ش. زن ذوق زده و دندان غروچه سرش را تکان داد.

مرد کفش دوزک را گرفت، یعنی خواست بگیرد که پرید رفت روو برگ های بالاتر. زن گفت: چه شد چه کردی پراندی جوجه آکٓم را که! مرد چیزی نگفت. کمی سکوت شد. بعد گفت: جوجه آکٓ ت ترسوک از آب درآمد، کفش ت را می دهم کفاش بدوزد از اول ش هم بهتر.

زن ابروهاش را انداخت جنگِ هم، یعنی آخم! گفت: پس دروغ گفتی کفشِ واقعنی می دوزد؟

مرد گفت: دروغ که نه، خواستم بگیرم بگذارم روو کفش ت ندوزد بخندی-بخندیم، بعد بگذارم ش کف دست ت راه برود تقلک ت بیاید بیش تر بخندی، همین!

زن گفت: چه خوب گفتی، باز هم بگو. مرد چیزی نگفت. آرام از درخت بالا رفت، کفش دوزک را آرام از روو برگ ها چید! گرفت توو مشت ش، برگشت آمد پایین، گذاشت ش کف دست زن،

گفت: هر وقت دل ت برام تنگ شد بگذارش روو پاره گی کفش هات یادم بیفت بخند بگو سلام. زودی می آیم پیش ت!.



۱۳٩٤/٥/٢٥

لیلی و مجنون

کلمات کلیدی :عشق، عکس های مفهومی، ارتباط با خدا، داستانهای کوتاه و آموزنده

 

مجنون وقتی نام لیلی را بر دیواری دید، شیفته نقش نام او شد.

او هفت شبانه روز در مشاهده آن نوشته نشست و هیچ آب و غذا نخورد.

گفتند: ای مجنون! چگونه هفت شبانه روز بدون غذا و آب به سر آوردی؟

گفت: ای بیچاره کسی که با نام دوست، خوش باشد، غذا و شراب کجا به یادش می آید؟

آری، این حال مخلوقی است که در عشق مخلوق دیگر، پس اگر مخلوقی بر خالق که دارای کمال مطلق است، عاشق شود چه خواهد شد...

 



۱۳٩٤/٥/٢٥

چای دونفره

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عشق

زن گفت: چای یا قهوه؟

مرد گفت: چای. و دست کرد از توو کوله اش فلاسک کوچک دونفره ای بیرون آورد. توو چشم های زن برق زد آسمان ش را روشن کرد.

گفت: کجا کدام کافه برویم بنشینیم نوش کنیم؟

مرد اشاره کرد به جدول خیابانی که می رفتند.

زن گفت: مثل جوان ها بی کله ها مخ ندارها؟

مرد خندید گفت: مثل خودمان. بی حرف نشستند کنار هم روو جدول...

زن گفت: چای چی هست این، که این قدر طعم دارد رنگ ش خوش است بوش صل علی ست؟

مرد چیزی نگفت، فقط نگاه ش کرد. چای، ارزان ترین چای بود در توان مرد



۱۳٩٤/٥/٢۳

آفتابگردان

کلمات کلیدی :شعر کوتاه عاشقانه، عشق

به هر طرف که می چرخد

"تو" را می بیند!

آفتابگردانی که

خورشید هم حسرت سرگردانی اش را می کشد ...

....................

قایقت می شوم

بادبانم باش 

بگذار هر چه حرف 

پشت سرمان می زنند مردم

باد هوا باشد

دورترمان کند ...

....................

بوی عطری آشنا

تو را

یک روز بیدار خواهد کرد،

حتا اگر یک عمر

خوابیده باشی 

زیر سنگی سرد!

 

رضا کاظمی



۱۳٩٤/٥/٢٢

گــلـدان

کلمات کلیدی :شعر کوتاه عاشقانه، عشق، عکس

تا که از یاد تو خالی می شوم ...

... نخ نما، مانند قالی می شوم

ریشه داری در من و با بودنت ...

... مثل گلدان سفالی می شوم

شاخه هایم بی تو توفان دیده اند

زخمی چشم اهالی می شوم

پیش از این، سرمایه ام عشق تو بود

آس و پاس و دست خالی می شوم

شاهزاده، قصه ات را ترک کرد

... کوچه گرد این حوالی می شود

ساحلم ... با موج یادت، دلخوشم

غرق امواج خیالی می شوم

نازنینا!... رفته ای، اما هنوز ...

... با غمت، حالی به حالی می شوم



۱۳٩٤/٥/۱٩

با عشق ممکن است تمام محال ها

کلمات کلیدی :عشق، شعر کوتاه عاشقانه، عکس

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

 

فاضل نظری