کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٤/٦/٤

گمــشــدن ...

کلمات کلیدی :دلنوشته امام رضا، متن کوتاه، دلتنگی، حرم امام رضا

مشهد امام رضا دلتنگی دلنوشته

1

کتاب را باز می کنم و انبوه واژه ها در سرم رژه می روند.

ناگهان واژه ای را پیدا می کنم که انگار با همه متفاوت است.

خوب نگاه می کنم .... اشتباه شده،گم شدن را کم شدن نوشته اند.

خوب که نگاه می کنم، می فهمم که درست نوشته اند.

گم شدن، یعنی کم شدن کسی از صف آنان که دیده می شوند.

2

وقتی گم می شوی، همیشه می دانی در راه کجا بوده ای اما یادت نمی آید از کجا می آمده ای. به راست و چپت نگاه می کنی و ناگهان، نا امید از همه کس و همه جا، زانو می زنی.

3

آدمهایی را دیده ام که گم شده اند اما خودشان نفهمیده اند.

4

گاهی آدمها در میان جنسهای مغازه، دسته های اسکناس،نقشه های ساختمان های در دست ساخت ... یا شماره های تلفن یا بین دوستان خود یا بین خودشون  ... گم می شوند.

.... اما من دوست دارم در حرم امام رضا (ع) گم بشوم.

5

خوب نگاه کن!...

من همانم که مدام اصرار می کند « گم نشده است»!

من، اصرار می کنم اما « تــو » باور نکن!

طوری که زیاد شرمنده ات نشوم، مرا از میان «خــودم» پیدا کن!



۱۳٩٤/٥/٢۳

قاصدک

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عکس، دلتنگی

گفت: دستت را بده.

دستش را آورد جلو. قاصدک-پرپرکی را گذاشت کف دستش

گفت: توو گوشش آرزوت را بگو فوتش کن هوا.

گفت: این پرپرک گوش هم دارد مگر؟ و ریزخندش را ول داد هوا را شاد کرد.

مرد گفت: حالا، گیر نده، اصلنی توو دلت بگو. زن آرزوش را بلند گفت و یک تیپا-فوتی هم زیر قاصدک زد رفت آسمان سرگیجه ش گرفت تلو خورد برگشت کف دست خودش.

مرد توو گوشش گفت: عادت ندارد بلند بش بگویی.

زن گفت: چه کار او دارم من، بلند گفتم خودت که آن سوی امروزی که فرداست بشنوی زودی دست به کار اجابتش بشوی.

مرد توو خوابش حرف دیروز زن را شنید که بلند گفته بود: دلم برات تنگ شده آقاگل، زودی سوار این پرپرک شو بیا. مرد توو خوابش خندید. قاصدک نشسته بود روو بینی اش




۱۳٩٤/٥/٢۳

دلم برات تنگ شده است ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عکس، دلتنگی


گفت: دلم برات تنگ شده است.

گفت: من که کنارت هستم،نوکت را کرده ای توو پرهام می جوری می بویی، حالیت نیست؟

گفت: حالیم که هست، کبوتر هم نیستم نوک داشته باشم تو هم پرپری باشی نوکم را تیز کرده باشم برا پرهات!

گفت: استعاره زدم ایهام پراندم مَثَل گفتم، تو راه خودت را برو.

گفت: راهم را رفتم گفتم که: دلم برات تنگ شده است. تو دلت برام تنگ نشده است؟

گفت: خب حالا که با همیم، فردا که نباشیم چرا.

گفت: نمی شود حالام دل ت برام تنگ بشود!

گفت: نمی فهمم.

گفت: آخر وقتی دلت برام تنگ می شود دلم برات، خیلی کیف دارد هم دیگر را که می بینیم بوس-بغل می کنیم، کیفش بیش تر غمش کم تر است، نه؟!

گفت: چه کنیم حالا؟

گفت: هی دلمان برا هم تنگ بشود، مثل این دوتا کبوتر که استعاره پراندی ایهام زدی مثل گفتی!

گفت: ها، باشد، دلم برات تنگ شده است.

گفت: چندتا؟

گفت: ماه تا، ستاره تا، تو تا :(