فعلا نه
کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٥/۱٠/۱٩

اولین تماس تلفنی از بهشت

کلمات کلیدی :متن ادبی، داستان کوتاه، متن کوتاه مفهومی، جملات تاثیرگذار

عکس نقاشی دختر
" اولین بار بهت چی گفت؟ مادرت! "

تس لبخند زد. " اولین بار یه پیام بهم داد. دفعه بعد می خواست از بهشت بگه.
دفعه سوم، من ازش پرسیدم اونجا چه جوریه و اون فقط می گفت: " قشنگه. "


باید دوباره از نو شروع کنی. همه همین را می گویند.
 اما زندگی مثل بازی شطرنج نیست و وقتی عزیزی از دست می رود،
 نمی توان از نو شروع کرد. زندگی کردن در چنین شرایطی، بیشتر 
" ادامه دادن بدون آن عزیز " است تا یک شروع دوباره.

اولین تماس تلفنی از بهشت
 


۱۳٩٥/٩/٢۳

جعبه انار ...

کلمات کلیدی :متن کوتاه مفهومی، داستان کوتاه، متن ادبی، جملات زیبا و مفهومی

انار شب یلدا

 
انار جعبه ای خریده بودم. 
چندروزی انارها توی جعبه روی هم بودند.
 امروز نگاه کردم دیدم انارها از آن نقطه ای که به هم چسبیده اند
 شروع کرده اند به خراب شدن... .

مامان می گوید باید توی یک جای خنک پهنشان کنی منتها زیادی
 هم از هم فاصله داشته باشند خشک می شوند.

حالا دارم فاصله هایشان را با هم تنظیم می کنم... .

گاهی کمی فاصله لازم است....


۱۳٩٥/٤/٢٩

همنفس با تو

کلمات کلیدی :جملات زیبا و مفهومی، داستان کوتاه، جملات سنگین، برزخ

آدم هایی هستن توی زندگی، نه نزدیک، که گاهی حتی هزار فرسنگ دورتر، 
ولی انگار این آدم ها همیشه باید باشن،
 چسبیده به تو، چشم تو چشم با تو، همنفس با تو.
این آدم ها انگار حق تو هستن، 
مال تو هستن و تو،
 امروز برای من این نقش رو داری و امان از وقتی که این آدم ها گم و گور بشن و نباشن،
 برزخ از همون موقع شروع میشه....


۱۳٩٥/٤/٢٢

نقاش شدن یا نشدن ؟! مسئله این است ..

کلمات کلیدی :جملات زیبا شازده کوچولو، جملات زیبا کودکان، داستان زیبا کودکان، داستان کوتاه

در ابتدای کتاب شازده کوچولو ، نویسنده کتاب یک داستان زیبا از کودکی راوی

داستانبه زیبایی نقل کرده که تقدیم حضورتان میگردد :

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر
 نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. 
تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. 
بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش
 طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر 
توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم.
 یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد.
 آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها
 توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را 
بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم.
 و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که 
نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام شکست خورده بود دلسرد شده بودم. 

آدم بزرگا هیچ چی رو خودشون نمی فهمن و این برای بچه ها خسته کننده است

که همیشه باید همه چیز و براشون توضیح بدی ...



۱۳٩٥/٤/٢٠

پیله تنهایی

کلمات کلیدی :جملات ناب، داستان کوتاه، عکس های طبیعت، داستان انگیزشی

مورچه تلاش

 
تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند. 
آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
 یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
 همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود،
 چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود.
وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد
و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.
وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
 حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود. سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد
 و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.
تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها
 کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری
 تبدیل شده بود.
شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد،
 اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی و غم و ترس، تلاش برای رفتن 
به سوی کمال عالی است! 

اریک امانوئل اشمیت


۱۳٩٥/۳/۱۱

پسر مهربان ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، داستان حکیمانه، زندگی زیبا، تغییر

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود.

در زیر شاخه های طویل و یچیده ی درخت بید کهنسال، دلسری از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می خواست مرا درهم بکوبد، پسر کوچکی نفس بریده به من نزدیک شد.

درست مقابلم ایستاد و با هیجان گفت : نگاه کن چه پیدا کرده ام!

در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره ی رقت انگیزی!

گلی با گلبرگ های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده اش را بردارد و برود و بازی کند. تبسمی کردم . سپس سرم را بر گرداندم. اما او به جای آن که دور شود،کنارم نشت و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: مطمئنا بوی خوبی هم می دهد و ریبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید برای شماست.

آن علف هرز پژمرده شده بود و رنگی نداشت اما می دانستم که باید آن را بگیرم وگرنه امکان داشت او هرگز نرود.

از این رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم:

ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.

ولی او بجای اینکه گل را در دستم بگذارد آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه ای اشت!؟

آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت ، نمی توانست ببیند، او نابینا بود!

ناگهان صدایم لرزید و چشمانم پر از اشک شد. او تبسمی کرد و گفت : قابلی ندارد.

سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکلی از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی ام گرفتم و رایحه ی گل سرخی را احساس کردم.

مدتی بعد دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده دیگری بود.



۱۳٩٥/۱/۱٩

مهربونی یعنی این ...

کلمات کلیدی :داستانک، داستان کوتاه، عشق و مهربانی، زندگی زیبا

تصاویر مفهومی زندگی

دختر کوچولو مهربان گفت:

" میخوای عروسکامو بیارم ببینی؟! "

مهمان با مهربانی جواب داد:

بله ... حتما ... دخترک دوید و هوه ی عروسک ها را آورد ...بعضی از اونا واقعا با نمک بودن ...

ولی در بین اونا یک عروسک خیلی قشن دیگه هم بود مهمان از دخترک پرسید:

مهمان از دخترک پرسید:

کدوموشونو بیشتر از همه دوست داری ...؟!

و پیش خودش فکر کرد حتما اونی که از همه قشنگ تره ...!!! اما خیلی تعجب کرد وقتی دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت : " اینو"

مهمان با کنجکاوی پرسید :

اینکه زیاد خوشگل نیست؟! دخترک جواب داد: " آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه ... اونوقت دلش می شکنه؟! 

مهربونی یعنی این ...

زندگی فردا نیست ...

زندگی امروز است، زندگی قصه عشق است و امید، صحنه ی غمها نیست.

به چه می اندیشی ؟ نگرانی بیجاست،

عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست،

پای در راه گذار،

راهها منتظرند،

تا تو هر جا که بخواهی برسی،

پس رها باش  رها،

تا نماند قفسی.



۱۳٩٤/۱۱/٥

قطره عسل

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان حکیمانه، جملات زیبا و مفهومی، داستان کوتاه

حکایت دنیا و مورچه

قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید ...

باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد ...

مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد ...

اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت ...

در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد ...

بنجامین فرانکلین می گوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ! 

پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود ...

این است حکایت دنیا ...



۱۳٩٤/٦/۱٢

او الان یک بازیگر است

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، حقیقت تلخ، درباره صداقت

عکس اشکال با میخ

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست
!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی
قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر با خودش « صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند بقیه مردم!!!



۱۳٩٤/٦/۱٢

ندای قلب

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، کمک به هم نوع، داستان کوتاه، حکمت خدا

عکس معلول ویلچر،کمک به هم نوع

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان

کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او

پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.

پپسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،

جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.

برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".

"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید



۱۳٩٤/٦/۸

داستان زیبای عابـد هفــتاد ساله و فاحشـه !

کلمات کلیدی :نصیحت های شیطان، عابد و فاحشه، داستان کوتاه، داستان توبه

عابد و فاحشه

عابدی از فرط عبادت خالصانه باعث اذیت شیطان شده بود و او هر چه میکرد نمی توانست عابد را از یاد خدا بازدارد ، روزی یکی از یاران شیطان نقشه ای زیرکانه کشید و گفت : تنها راه نفوذ بر این عابد از راه عبادت اوست .

پس شیطان به شکل جوانی عابد و درمانده در خانه او را به صدا درآورد ، عابد از دل رحمی جایی برای عبادت به این جوان داد. بعد از گذشت چندین روز عابد تنها از این جوان عبادت می دید ، در عجب شد که خدا بنده های خیلی بهتر از من نیز دارد . هر چه میکرد از جوان سؤال کند ، جوان نماز بعدی را مشغول میشد ، به ناچار عابد جوان را قسم جلاله داد که جواب او را بدهد ، جوان پس از نماز گفت :سؤالت را بگو تا به عبادتم برسم . عابد گفت: جوان تو را به خدا بگو چگونه به این مقام و درجه از عبادت رسیدی ؟! جوان عابد(شیطان) پاسخ داد: من گناهی مرتکب شدم و از سوز و گداز و پشیمانی از آن گناه توبه کردم و حالا هر زمان به یاد آن گناه می افتم باز توبه میکنم و به این درجه از نزدیکی به خدا رسیدم ، اگر میخواهی به درجه من برسی باید بروی  با زنی فاحشه گناه کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی ! عابد به ناچار گفت :هر چه تو بگویی! عابد گفت:پول ندارم چگونه به شهر روم؟ جوان عابد(شیطان) چند دینار به او داد و عابد راهی شهر شد .

به شهر رفت و سراغ خانه زن فاحشه را از مردم گرفت و مردم به خیال اینکه عابد برای نصیحت و ارشاد فاحشه آمده است نشانی را به او گفته و عابد به منزل زن فاحشه رسید.

زن فاحشه به سیمای عابد نگریست ، دید که زهد و تقوی از آن میبارد وآمدنش به اینجا عادی نیست .از مرحمت خدا که به دلش افتاده بود از عابد پرسید:برای چه به اینجا آمدی ، تا نگویی نمیگذارم دست بر من بزنی! عابد گفت: تو پول خود را بستان و کار به بقیه چیزها نداشته باش. فاحشه گفت: تا ماجرا را نگویی نزد تو نمی آیم! عابد ماجرای جوان عابد(شیطان) را برای زن بازگفت. زن پرسید : اگر در حال گناه از دنیا رفتی و فرصت توبه پیدا نکردی چه؟؟!! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پارچه پاره شده ای که دوخته شده و وصله شده؟؟ ممکن است آن جوان عابد شیطان بوده باشد ! برو به عبادتگاهت اگر آن جوان هنوز در حال عبادت بود من همین جا در اختیار توام. عابد در فکر فرو رفت و به حرف فاحشه عمل کرد ولی جوان عابد(شیطان) را در خانه اش ندید و یقین کرد او شیطان بوده و از این فکر نزد خدا توبه نمود و آن زن فاحشه را بسیار دعا کرد .

-------------------------------------------------

آمده است که شب آخر عمر آن زن فرا میرسد و از دنیا میرود .صبح به پیامبر آن زمان وحی میرسد که به تشییع جنازه آن زن برود. وقتی به در خانه او میرسد مردم میپرسند:ای پیغمبر برای چه در خانه این زن فاحشه آمده ای .نبی میگوید :برای تشییع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام. مردم میگویند: او فاحشه ای بیش نبود. نبی سرش را به آسمان میکند و میگوید : خدایا تو گویی یکی از اولیای من مرده و مردم گویند او فاحشه بوده ، قضیه چیست؟؟

وحی رسید : ای نبی من ،هم مردم راست گویند و هم من! او تا چندی پیش فاحشه بود ولی بعد از اینکه عابد را از گناه باز میدارد ، پشت در خانه خود نشسته و با خود میگوید : ای بدبخت تو به عابد گفتی اگر در حال گناه مردی چه ، حال که خود از او پست تری و عمری دامنت آلوده بوده ، تو چرا توبه نمیکنی قبل از اینکه با این دامن آلوده نزد خدا بروی؟؟ از آن شب آن زن توبه کرد و از گناه برگشت و با من(خدا) آشتی کرد و مشغول عبادت گردید.



۱۳٩٤/٦/۱

ای آشـــنا به مــــن، از مـــــن!

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، امام رضا، دل نوشته های کوتاه

کبوتر حرم امام رضا

با حضرت رضا علیه السلام در باغی بودیم. ناگاه گنجشکی آمد و نزد آن حضرت صیحه زد. هر چه توان داشت، فریاد کشید و اظهار پریشانی کرد.

امام به من فرمود: آیا می دانی این گنجشک چه می گوید؟

گفتم: نه، خدا و رسول خدا و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله داناترند.

فرمودند: به من می گوید: ماری به کنار لانه ام آمده و می خواهد بچه هایم را بخورد. به داد من برسید. این چوب را بگیر، کنار لانه اش برو و آن مار را بکش.

سلیمان جعفری می گوید برخاستم، چوبی برداشتم ، آن مار را کشتم و آن بچه گنجشک ها را از آسیب  حفظ کردم.

 

ای آشـــنا به مــــن، از مـــــن!

ای مهـــربان امــام دل آرامـــم!

مــــــرا به مـــــن وا مگـــــــذار.




۱۳٩٤/٥/٢٩

درد دل یه دختر دانشجو !!

کلمات کلیدی :دختر دانشجو، داستان طنز، عادل فردوسی پور، داستان کوتاه

معلم زبان

 

یه معلم زبان داریم..

 

ازدواج نکرده.

جلسه اول اومد؛ 

خیلی بهم توجه داشت..و خیلی تحویل میگرفت

اما نمیدونم کدوم ناکسی ازدواجمو لو داده  

الان دیگه نه تحویل میگیره نه توجه ویژه داره

و هر روز هم برای من منفی میزاره! قهر

ب نظرتون دلیل خاصی داره این رفتارش؟؟؟؟؟؟؟

-------------------

در ضمن عادل فردوسی پور هم معلم زبانه و گمونم مجرّرررد ... (اشتباه شد یکی از شاگردان اون بزرگ فرمودند که متاهل اند ، معذرت! )



۱۳٩٤/٥/٢۸

پری دریایی ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، طنز خنده دار، نکته های کوچیک زندگی من، دل نوشته های کوتاه

کودک با لباس پری

گفت: از این ها می خواهم نخ کنم بشود گردنبند بیندازم گردن م بشوم پری دریایی که توو نوشته ی دیگرت بم گفتی سرم شیره مالیدی نخریدی! 

خنده خنده گفت: چه قدر جمله هات را کش می دهی!

گفت: من که نگفتم کِش، گفت م نخ! خیلی شبیه به هم هستند یعنی؟

گفت: نه، مهم نیست، اصلن ول ش! گفتی از کدام ها می خواهی؟

گفت: از این ها می خواهم که...

گفت: خب خب ملتفت شدم! ولی نمی گویی توو خیابان که برویم مسخره می کنند مردم، می گویند پری دریایی که نیازش به این جینگیل فینگل ها نیست، حتمنی این یکی تقلبی-فیک! است، نه؟

زن گفت: واقعنی؟

مرد گفت: حتمنی. حالا بروم برات بخرم؟ هر چندتا که بگویی!

زن گفت: نه، ول ش، نمی خواهم، پری دریایی که نیازش به...، :)))



۱۳٩٤/٥/٢٦

کفش دوزک

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عشق، نکته های کوچیک زندگی من، متن کوتاه


گفت: چرا بش می گویند کفش دوزک؟ مثلنی کفش می دوزد یا واقعنی؟

مرد گفت: واقعنی! دوست داری ببینی؟

گفت: ها، خیلی. گفت: الانه برش می دارم می گذارم گوشه ی کفش ت که برات نو خریده بودم دو روزه جر وا جرش کردی! تا ایکی ثانیه بدوزد بشود دو روز قبل ش. زن ذوق زده و دندان غروچه سرش را تکان داد.

مرد کفش دوزک را گرفت، یعنی خواست بگیرد که پرید رفت روو برگ های بالاتر. زن گفت: چه شد چه کردی پراندی جوجه آکٓم را که! مرد چیزی نگفت. کمی سکوت شد. بعد گفت: جوجه آکٓ ت ترسوک از آب درآمد، کفش ت را می دهم کفاش بدوزد از اول ش هم بهتر.

زن ابروهاش را انداخت جنگِ هم، یعنی آخم! گفت: پس دروغ گفتی کفشِ واقعنی می دوزد؟

مرد گفت: دروغ که نه، خواستم بگیرم بگذارم روو کفش ت ندوزد بخندی-بخندیم، بعد بگذارم ش کف دست ت راه برود تقلک ت بیاید بیش تر بخندی، همین!

زن گفت: چه خوب گفتی، باز هم بگو. مرد چیزی نگفت. آرام از درخت بالا رفت، کفش دوزک را آرام از روو برگ ها چید! گرفت توو مشت ش، برگشت آمد پایین، گذاشت ش کف دست زن،

گفت: هر وقت دل ت برام تنگ شد بگذارش روو پاره گی کفش هات یادم بیفت بخند بگو سلام. زودی می آیم پیش ت!.



۱۳٩٤/٥/٢٥

لیلی نام تمام دختران زمین است

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عکس های مفهومی، عرفان نظر آهاری

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی!
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی!

عرفان نظر آهاری



۱۳٩٤/٥/٢٥

چای دونفره

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عشق

زن گفت: چای یا قهوه؟

مرد گفت: چای. و دست کرد از توو کوله اش فلاسک کوچک دونفره ای بیرون آورد. توو چشم های زن برق زد آسمان ش را روشن کرد.

گفت: کجا کدام کافه برویم بنشینیم نوش کنیم؟

مرد اشاره کرد به جدول خیابانی که می رفتند.

زن گفت: مثل جوان ها بی کله ها مخ ندارها؟

مرد خندید گفت: مثل خودمان. بی حرف نشستند کنار هم روو جدول...

زن گفت: چای چی هست این، که این قدر طعم دارد رنگ ش خوش است بوش صل علی ست؟

مرد چیزی نگفت، فقط نگاه ش کرد. چای، ارزان ترین چای بود در توان مرد



۱۳٩٤/٥/٢٤

دختر عاشق ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، نکته های کوچیک زندگی من

خسته رسیدند میدانِ مجسمه. بار و بُنه شان را گذاشتند زمین، تکیه دادند به نرده های میدان، نگاهِ مجسمه کردند.

یکهو زن جیغ کشید: اونجارو نیگا. مرد نگاه کرد. گنجشک ها و کبوترها از دست دختر دانه می چیدند پرواز می کردند دورتر می نشستند و دوباره باز...،

زن گفت: ببینی دختره چیکار کرده گنجیشکا-کفترا باش رفیق شدن، هان؟

مرد فکری شد، بعد فکرش را خط زد گفت: یحتمل دختره عاشقه، آخه آدما عاشق که میشن مهربون و قابل اعتمادم میشن، حتا اگه جزو آدم بدای فیلمای گنگستری هم باشن! خودش خنده ش گرفت.

زن گفت: پس چرا نمیان روو دست و شونه های من بشینن؟ خب منم عاشقم دیگه، نه؟

مرد گیر افتاده بود! گفت: بر منکرش لعنت! ولی می دونی، اینجا ترکیه س، گنجیشکاشم ترکی حرف می زنن...،

زن جیغ ش رفت آسمان: منو مسخره می کنی؟خیلی بدجنسی به خدا. و بُغ کرد و بغض و آسمان هم ابر بود، بارید. مرد پالتو آش را درآورد چتر کند بگیرد روو سر زن، که چند گنجشک بال بال زدند از لابه لای موهاش رفتند آسمان.

گفت: شوخی کردم خانومی، گنجیشکا همه زبونارو می فهمن، مخصوصن زبون عاشقارو. زن لب خند زد، شبیه دختری که گنجشک ها از  دستش دانه می چیدند...



۱۳٩٤/٥/٢۳

قاصدک

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عکس، دلتنگی

گفت: دستت را بده.

دستش را آورد جلو. قاصدک-پرپرکی را گذاشت کف دستش

گفت: توو گوشش آرزوت را بگو فوتش کن هوا.

گفت: این پرپرک گوش هم دارد مگر؟ و ریزخندش را ول داد هوا را شاد کرد.

مرد گفت: حالا، گیر نده، اصلنی توو دلت بگو. زن آرزوش را بلند گفت و یک تیپا-فوتی هم زیر قاصدک زد رفت آسمان سرگیجه ش گرفت تلو خورد برگشت کف دست خودش.

مرد توو گوشش گفت: عادت ندارد بلند بش بگویی.

زن گفت: چه کار او دارم من، بلند گفتم خودت که آن سوی امروزی که فرداست بشنوی زودی دست به کار اجابتش بشوی.

مرد توو خوابش حرف دیروز زن را شنید که بلند گفته بود: دلم برات تنگ شده آقاگل، زودی سوار این پرپرک شو بیا. مرد توو خوابش خندید. قاصدک نشسته بود روو بینی اش




۱۳٩٤/٥/٢۳

دلم برات تنگ شده است ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عکس، دلتنگی


گفت: دلم برات تنگ شده است.

گفت: من که کنارت هستم،نوکت را کرده ای توو پرهام می جوری می بویی، حالیت نیست؟

گفت: حالیم که هست، کبوتر هم نیستم نوک داشته باشم تو هم پرپری باشی نوکم را تیز کرده باشم برا پرهات!

گفت: استعاره زدم ایهام پراندم مَثَل گفتم، تو راه خودت را برو.

گفت: راهم را رفتم گفتم که: دلم برات تنگ شده است. تو دلت برام تنگ نشده است؟

گفت: خب حالا که با همیم، فردا که نباشیم چرا.

گفت: نمی شود حالام دل ت برام تنگ بشود!

گفت: نمی فهمم.

گفت: آخر وقتی دلت برام تنگ می شود دلم برات، خیلی کیف دارد هم دیگر را که می بینیم بوس-بغل می کنیم، کیفش بیش تر غمش کم تر است، نه؟!

گفت: چه کنیم حالا؟

گفت: هی دلمان برا هم تنگ بشود، مثل این دوتا کبوتر که استعاره پراندی ایهام زدی مثل گفتی!

گفت: ها، باشد، دلم برات تنگ شده است.

گفت: چندتا؟

گفت: ماه تا، ستاره تا، تو تا :(




۱۳٩٤/٥/٢٢

دو رفیق

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه

دو رفیق در راهی گذر می کردند تا این که به محله کثیف و بدنام شهر رسیدند. یکی از آن ها اصرار زیادی داشت که شب در آن محل به عیش و عشرت بگذراند ، اما آن دیگری با وی مخالفت شدیدی کرد و از او خواست که از نیت اش دست بکشد.

متاسفانه نصایحش کارگر نشد و به ناچار دوستش را ترک گفته  و با خشم و رنجش فراوانی از آن جا دور شد.

فکربه عمل زشت رفیقش او را بدجوری آشفته خاطر کرده بود، بنابراین  تصمیم گرفت که به معبدی رفته و به سبب اجتناب از گناهی که مرتکب نشده بود  تشکر کند و کمی کتاب مقدس بخواند. اما وقتی به معبد داخل شد، اصلا نتوانست از فکر رفیقش رها شود و دائم عمل درستی که خود انجام داده بود را با کار زشت رفیقش مقایسه می کرد و او را در ذهنش مورد  شماتت قرار می داد.

از طرفی آن رفیق خطاکار که به سمت یکی از آن اماکن پست گام بر می داشت، عمل زشت خود را با تقوی و پرهیزکاری رفیقش مقایسه می کرد و به شدت در خود احساس حقارت می کرد.

در همین زمان زمین لرزه سختی به وقوع پیوست و همه چیز و همه کس را به کام زمین فرو برد .

بلافاصله ماموران بهشت و جهنم مشغول کار خود شدند، چرا که سرشان بسیار شلوغ بود. رفیق اول که در منطقه پست شهر جان داده بود توسط کارکنان بهشت از زیر آوار در آورده شد و با احترام خاصی به سمت بهشت هدایت شد. او ناگهان از دور دید که دوست پرهیزگارش در میان ماموران جهنم اسیر و کشان کشان به سمت جهنم برده می شود.

بلافاصله سوال کرد که :

" بایستی اشتباهی رخ داده باشد . "  

چرا که دوستش را لایق بهشت می دانست ؛ اما فرشته ای به او پاسخ داد :

" هیچ اشتباهی رخ نداده ! ما فقط دستورات را اجرا می کنیم. "

اما او هم چنان بر سوال خود اصرار می کرد و از مامور بهشت می خواست که برایش توضیح دهد.

مامور پاسخ داد :

" در لحظه وقوع زلزله هیچ گناهی از سوی تو رخ نداده بود، اما فکر تو دائم پیش زهد و تقوی دوستت و معبدی که او در آن مشغول دعا بودمی چرخید ...و اما  ذهن رفیقت با تحقیر تو و امثال تو، مدام حول و حوش این فکر بود که چگونه دیگران می توانند به راحتی گناه کنند و راه خطا بپیمایند "

و ادامه داد :

" تحقیر و خرد شماری دیگران و خود را برتر دانستن،

کلید دروازه جهنم برای دوستت شد "



۱۳٩٤/٥/٢۱

میخ و دیوار

کلمات کلیدی :داستان کوتاه

زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.

پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.
روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.

در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.
او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.
سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.

پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.

پدر گفت:

تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.

دیوار شبیه اولش نیست.

وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند.

تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است.