فعلا نه
کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٥/۱۱/٢٩

دوست یا دشمن

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان حکیمانه، داستانک، عبید زاکانی


مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه
 قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند. 
لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت 
شادمان شدند.
طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!!
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! 
عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند!
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.
 ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ! 
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟

رساله دلگشا - عبید زاکانی


۱۳٩٥/٥/۱۸

زن و شوهر ...

کلمات کلیدی :ازدواج، داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان حکیمانه، متن کوتاه مفهومی

ازدواج عاشقانه
ازدواج با یک نفر، ازدواج با سرنوشت او و شریک شدن در همه‌ی مسایل و نتایج اوست."

زن و مرد جوانی وارد شهر کوچکی شدند.
اهالی شهر، با تعجب بسیار زیاد دیدند که هر یک از آن دو سر ریسمانی را در دست دارد که
 به دور گردن دیگری بسته شده است! 
به همین دلیل اگر مثلاً زن حرکتی می‌کرد مرد به دنبال او کشیده می‌شد و اگر مرد کاری
 انجام می‌داد، زن هم خواهی نخواهی، در آن کار داخل می‌شد! 
مردم شهر که شگفت‌زده شده بودند آن دو را دنبال کردند ولی هرچقدر حرکات آنها را 
زیر نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است.
 پس نزد حاکم شهر رفتند و موضوع را با او در میان گذاشتند.
 حاکم آنها را زیر نظر گرفت و دید که همه‌ی کارها را باهم انجام می‌دادند و اگر هم
 می‌خواستند کارهای متفاوتی انجام دهند کشش طناب‌ها بر گردن‌هایشان، به آنها
 یادآوری می‌کرد که حد و اندازه‌ی کارهای متفاوتی که می‌توانند انجام دهند چقدر است! 
اما چون او هم نفهمید حکمت کار زن و مرد چیست. 
سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جویا شد.
 وقتی زن و مرد، مسئله‌ای را که در شهر پیچیده بود، از زبان حاکم شنیدند، 
خندیدند و گفتند: مگر نمی‌دانید زن و شوهر در همه چیز باهم شریکند و سرنوشت 
آنها به هم گره خورده است؟ ما می‌دانیم هر کاری انجام دهیم بر دیگری اثر می‌گذارد 
و خواهی نخواهی در نتایج تصمیم‌گیری‌ها و عاقبت زندگی همدیگر شریک می‌شویم، 
پس شرایطی ایجاد کرده‌ایم که همیشه طرف مقابل بتواند ببیند همسرش او را در چه
 آینده و تقدیری داخل یا گرفتار می‌کند، و در واقع چه سرنوشتی را برایش رقم می‌زند!!! ...


۱۳٩٥/۳/٢٢

عقاب ...

کلمات کلیدی :داستان حکیمانه، داستانک، جملات زیبا و مفهومی، جملاتی زیبا برای تغییر

پرواز عقاب
عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید . کلاغ و کرکس هم
 مشغول خوردن لاشه ی گندیده آهو بودند.
جغد دانا پیری هم بالای شاخه ی درختی به آنها خیره شد بود.کلاغ و کرکس رو به
جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان 
می دهد؟
اگه بیاید و با هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم
می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟
جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد،
آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم
مهم این است که « با عزت » به بهترین شکل زندگی کنیم.


۱۳٩٥/۳/۱۱

پسر مهربان ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، داستان حکیمانه، زندگی زیبا، تغییر

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود.

در زیر شاخه های طویل و یچیده ی درخت بید کهنسال، دلسری از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می خواست مرا درهم بکوبد، پسر کوچکی نفس بریده به من نزدیک شد.

درست مقابلم ایستاد و با هیجان گفت : نگاه کن چه پیدا کرده ام!

در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره ی رقت انگیزی!

گلی با گلبرگ های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده اش را بردارد و برود و بازی کند. تبسمی کردم . سپس سرم را بر گرداندم. اما او به جای آن که دور شود،کنارم نشت و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: مطمئنا بوی خوبی هم می دهد و ریبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید برای شماست.

آن علف هرز پژمرده شده بود و رنگی نداشت اما می دانستم که باید آن را بگیرم وگرنه امکان داشت او هرگز نرود.

از این رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم:

ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.

ولی او بجای اینکه گل را در دستم بگذارد آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه ای اشت!؟

آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت ، نمی توانست ببیند، او نابینا بود!

ناگهان صدایم لرزید و چشمانم پر از اشک شد. او تبسمی کرد و گفت : قابلی ندارد.

سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکلی از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی ام گرفتم و رایحه ی گل سرخی را احساس کردم.

مدتی بعد دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده دیگری بود.



۱۳٩٤/۱۱/٥

قطره عسل

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان حکیمانه، جملات زیبا و مفهومی، داستان کوتاه

حکایت دنیا و مورچه

قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید ...

باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد ...

مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد ...

اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت ...

در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد ...

بنجامین فرانکلین می گوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ! 

پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود ...

این است حکایت دنیا ...



۱۳٩٤/٦/۳۱

دزد منصف

کلمات کلیدی :داستان حکیمانه، حکمت، داستان پند آمیز، عکس متحرک

عکس متحرک گربه

گویند روزی دزدی در راهی، شخصی را دید و بسته ای از او دزدید که در آن

چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن...

دزد بسته را به صاحبش برگرداند !

او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی ؟

گفت : صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند...

من دزد مال او هستم ، نه دزد دین او.

اگر آن را پس نمی دادم و درعقیده ی صاحبش، خللی می یافت،

آن وقتمن، دزد باورهای او نیز بودم...

                             و این دور از انصاف است...