کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٤/٦/۱٧

زائر مشروب خور!!!

کلمات کلیدی :داستان توبه، داستان زیبا، امام رضا، مشروب خور

سلام، اول از هر چیز عذر خواهی بابت اینکه این داستان یکم طولانیه، ولی تونستید وقت بذارید و بخونید ...

در جواب نظرات یکی از خوانندگان در پست « کیا عازم هستند» این داستان زیبا تقدیم میشه به همه عاشقان امام رضا (ع) ....

عکس حرم امام رضا در زمستان

اسم گروهمان را گذاشته ایم هشل - هفت، برای اینکه جمعا هشت نفریم ولی اغلب یکی مان به یک دلیل غایب است. بیشتر بودیم ، حدود 20 نفر بودیم،بچه ها یکی یکی آب رفتند تا همین هشت نفر ماندیم.

آخرین نفر دو سال پیش از جمع جدا شد، سامان ناغافل از تهران رفت مشهد.

چند تایی رو هم خودمان تاراندیم، برای اینکه مرام نداشتند.تنها چیزی که ما را به هم پیوند می دهد، رعایت آداب رفاقت و رسم و رسومات الواطی است.عرق را باید با مرد خورد.

اگر پای عرق خوری آدم، مرد نباشد، لوطی نباشد، دهانش چفت و بست نداشته باشد روز بعد همه حیثیت آدم روی داریه است.

به قول ایرج : کسی که سبیل ماستی شو با آستر پای کتش پاک کنه لوطی نیست، جاهله. لوطی باید تو همه کارا مرام داشته باشه.

بگذریم، قرار گروه ما اینه که هر دو سه هفته یک بار می زنیم بیرون و یک جای باصفا اتراق می کنیم و عشق وحال و باقی قضایا...

صبح روز شنبه ای هوشنگ تلفن زد که : مراسم الواطی این هفته مشهد. هم زیارت آقا هم عشق و صفا.

گفتم : من یکی نیستم ،ببین من تو رفاقت و الواطی هیچ جا کم نیاوردم .... ولی حرمت آقا رو باهاس نگه داشت.

گفت: زبونم لال کی خواست بی حرمتی کنه به آقا؟ صبح پاک و پاکیزه میریم پابوس، شب هم میریم عرقمونو می خوریم

گفتم : پیش روی آقا روم نمیشه عرق بخورم.بی عرق هم که امورات ما نمیگذره پس فعلا زیارت ولش.

..... به ترتیب تا آخر هفته همه بچه ها یکی یکی تلفن و خواهش ... و منم می گفتم یا زیارت یا عرق خوری.

عاقبت راه افتادند و رفتند.

کل سفر سه روز بیشتر طول نکشید، اما انگار به اندازه جمع همه سفرهای گذشته بهشان خوش گذشته بود. در مجلسی نبود که نقل و خاطره اتفاقات شیرین سفر را نداشته باشند، آنقدر که کم کم داشتم حسرت می خوردم از نرفتن ...

تا این که شب نزدیکی های صبح، آقا آمد سراغم، خود آقا.... از جا پرید سلام کردم و عذر خواهی از این که به پابوسشان نرفتم.

سلام مرا به گرمی جواب دادند و گفتند: نیاز به عذر خواهی نیست، من آمده ام تشکر کنم از این که حرمت ما را نگه داشتی! و در ضمن دعوتت کنم که بیایی.

از خواب پریدم، دیدم ساعت حوالی پنج است. بی معطلی شال و کلاه کردم خودم را رساندم به فرودگاه.

می دانم فهم این قضایا و باورش برای آدم ها کار آسانی نیست، ولی من چه کار دارم به باور آدم ها.من دارم شیرین ترین لحظات زندگی خود را مرور می کنم.

... به تاکسی گفتم حرم! و سوار شدم.

راننده گفت : حالا چرا حرم ؟ نمیخوای اول استقرار پیدا کنی و ...

گفتم نه، بی تاب تر از اونم که بتونم یجا بند بشم.در ثانی آدم تا با صاحب خونه حال و احوال نکرده و رخصت نگرفته که نمیره تو خونه طرف لنگر بندازه.

راننده: درسته حرف و مرامت.

بعد شروع به صحبت کرد که چه لطف هایی آقا در حقش کرده و او هم عوض یا جبران تشکر نذر کرده  یک زائر آقا را در خانه خودش مهمان کند... گفت : دیشب آقا را در خواب دیده و مرا به عوان مهمان معرفی کرده.

بغض هر دومان ترکید و زدیم زیر گریه....

زیارت دلچسبی شد. همیشه آقا رو دوست داشتم ولی هیچ وقت این طوری خودم رو زیر سایه اش حس نکرده بودم.

صبح روز سوم ، همچنان که در حرم نشسته بودم و با آقا راز  و نیاز می کردم ضمن تشکر از مهمان نوازی آقا، گفتم: ولی آقا جون! همه چی این سفر پر و پیمون، نقصش فقط یه پیاله بود. و بلافاصله خجالت کشیدم از این همه بی حیایی ...

گفتم :هر چی بگی حق داری ولی تقصیر خودته آقا! انقدر تو مرام و آقایی تموم کمالی که آدم دلش می خواد همه سفره های دلشو پیشت وا کنه.

صبح روز چهارم، رفتم حرم از آقا تشکر و خداحافظی کنم.

در گوشم یه صدایی پیچید : سلام هشل هفت! سامان بود همان رفیق دیرینه...

اول یه سلام و احوال پرسی همراه فحش و قربون صدقه ،بعد منو دعوت کرد به خونش و منم گفتم میخوام برم و از اون اصرار و آخر حرفی زد که ...

گفت: میل خودته ولی این سفرت ناقص می مونه اگه دعوت منو قبول نکنی و خونه ما نیای...

یک ساعت بعد خانه سامان من گفتم: این سفر فقط همان یار دیرینه مان را کم داشت وگرنه ..

گفت : عرق؟ این که مهیاست، بعد بساط آماده عرق بود با همه مخلفات پیش روی من گذاشت، با ی استکان 

گفتم :چرا فقط ی استکان؟ گفت: من از وقتی اومدم پیش آقا جنس عشق و حالم عوض شده

گفتم : پس این بساط؟

گفت :واسئه توئه، تو عرق خواستی که آقا رسونده...

یاد حرفی افتادم که در حرم گفتم. بی اختیار محکم به دهان خود کوبیدم ....

با خوشرویی گفت: دیشب آقا تشریف آورده بودن به خوابم

گفتن: ما از فلانی پذیرایی کردیم ولی چیزی خواسته که کار ما نیست.

به آقا گفتم : آقا! توی این سه روز کم از خجالت آبمون کرده بودی که با این کار آخری، خاک مالمون کردی؟!

اگه لوطی گری اینه که تو داری، همه لوطی های عالم باید بزنن بغل.

به کرمت قسم، که اگه اون بشه نوشدارو و من بشم مریض رو به موت، دیگه بهش لب نمیزنم.

 

برگرفته با تلخیص از مجموعه داستان« سری که درد ... می کند» (سید مهدی شجاعی)



۱۳٩٤/٦/۸

داستان زیبای عابـد هفــتاد ساله و فاحشـه !

کلمات کلیدی :نصیحت های شیطان، عابد و فاحشه، داستان کوتاه، داستان توبه

عابد و فاحشه

عابدی از فرط عبادت خالصانه باعث اذیت شیطان شده بود و او هر چه میکرد نمی توانست عابد را از یاد خدا بازدارد ، روزی یکی از یاران شیطان نقشه ای زیرکانه کشید و گفت : تنها راه نفوذ بر این عابد از راه عبادت اوست .

پس شیطان به شکل جوانی عابد و درمانده در خانه او را به صدا درآورد ، عابد از دل رحمی جایی برای عبادت به این جوان داد. بعد از گذشت چندین روز عابد تنها از این جوان عبادت می دید ، در عجب شد که خدا بنده های خیلی بهتر از من نیز دارد . هر چه میکرد از جوان سؤال کند ، جوان نماز بعدی را مشغول میشد ، به ناچار عابد جوان را قسم جلاله داد که جواب او را بدهد ، جوان پس از نماز گفت :سؤالت را بگو تا به عبادتم برسم . عابد گفت: جوان تو را به خدا بگو چگونه به این مقام و درجه از عبادت رسیدی ؟! جوان عابد(شیطان) پاسخ داد: من گناهی مرتکب شدم و از سوز و گداز و پشیمانی از آن گناه توبه کردم و حالا هر زمان به یاد آن گناه می افتم باز توبه میکنم و به این درجه از نزدیکی به خدا رسیدم ، اگر میخواهی به درجه من برسی باید بروی  با زنی فاحشه گناه کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی ! عابد به ناچار گفت :هر چه تو بگویی! عابد گفت:پول ندارم چگونه به شهر روم؟ جوان عابد(شیطان) چند دینار به او داد و عابد راهی شهر شد .

به شهر رفت و سراغ خانه زن فاحشه را از مردم گرفت و مردم به خیال اینکه عابد برای نصیحت و ارشاد فاحشه آمده است نشانی را به او گفته و عابد به منزل زن فاحشه رسید.

زن فاحشه به سیمای عابد نگریست ، دید که زهد و تقوی از آن میبارد وآمدنش به اینجا عادی نیست .از مرحمت خدا که به دلش افتاده بود از عابد پرسید:برای چه به اینجا آمدی ، تا نگویی نمیگذارم دست بر من بزنی! عابد گفت: تو پول خود را بستان و کار به بقیه چیزها نداشته باش. فاحشه گفت: تا ماجرا را نگویی نزد تو نمی آیم! عابد ماجرای جوان عابد(شیطان) را برای زن بازگفت. زن پرسید : اگر در حال گناه از دنیا رفتی و فرصت توبه پیدا نکردی چه؟؟!! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پارچه پاره شده ای که دوخته شده و وصله شده؟؟ ممکن است آن جوان عابد شیطان بوده باشد ! برو به عبادتگاهت اگر آن جوان هنوز در حال عبادت بود من همین جا در اختیار توام. عابد در فکر فرو رفت و به حرف فاحشه عمل کرد ولی جوان عابد(شیطان) را در خانه اش ندید و یقین کرد او شیطان بوده و از این فکر نزد خدا توبه نمود و آن زن فاحشه را بسیار دعا کرد .

-------------------------------------------------

آمده است که شب آخر عمر آن زن فرا میرسد و از دنیا میرود .صبح به پیامبر آن زمان وحی میرسد که به تشییع جنازه آن زن برود. وقتی به در خانه او میرسد مردم میپرسند:ای پیغمبر برای چه در خانه این زن فاحشه آمده ای .نبی میگوید :برای تشییع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام. مردم میگویند: او فاحشه ای بیش نبود. نبی سرش را به آسمان میکند و میگوید : خدایا تو گویی یکی از اولیای من مرده و مردم گویند او فاحشه بوده ، قضیه چیست؟؟

وحی رسید : ای نبی من ،هم مردم راست گویند و هم من! او تا چندی پیش فاحشه بود ولی بعد از اینکه عابد را از گناه باز میدارد ، پشت در خانه خود نشسته و با خود میگوید : ای بدبخت تو به عابد گفتی اگر در حال گناه مردی چه ، حال که خود از او پست تری و عمری دامنت آلوده بوده ، تو چرا توبه نمیکنی قبل از اینکه با این دامن آلوده نزد خدا بروی؟؟ از آن شب آن زن توبه کرد و از گناه برگشت و با من(خدا) آشتی کرد و مشغول عبادت گردید.