کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٦/٥/٢

خودش می فهمد

کلمات کلیدی :داستانک، داستان خیلی کوتاه، و این است عشق، جملات تاثیرگذار

عکس زیبا از مورچه

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت.

از او پرسیدند: کجا می روی؟

گفت: "می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهر دیگریست ببرم ."

گفتند : واقعا که مسخره ای..!! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی اینهمه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت :" مهم نیست... همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم.."

 



۱۳٩٦/٥/٢

و این تفاوت عشـق است با ازدواج…

کلمات کلیدی :عکس متحرک، داستانهای کوتاه و آموزنده، داستانک، داستان ازدواج

عکس متحرک قلب

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش.وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده..!! من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!

چند روز بعد گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه!

وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه برگشت. اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه‌هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه‌ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدربزرگ می‌خواست بره تقریبا به زور..روزنامه رواز دستم کشید بیرون و رفت.

فرداش صدام کرد و گفت :ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می‌مونه!

یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال توست؛ مال خود خودت…

اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم. اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم. حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی…

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه… درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…

و اینطوره که آدم‌ها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست…

و این تفاوت عشـق است با ازدواج…



۱۳٩٦/٥/٢

دُزد منصف !

کلمات کلیدی :داستانک، داستان پندآمیز، جملات حکیمانه، عکس متحرک

عکس متحرک گربه جالب

گویند روزی دزدی در راهی، شخصی را دید و بسته ای از او دزدید که در آن

چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن...

دزد بسته را به صاحبش برگرداند !

او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی ؟

گفت : صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند...

من دزد مال او هستم ، نه دزد دین او.

اگر آن را پس نمی دادم و درعقیده ی صاحبش، خللی می یافت،

آن وقتمن، دزد باورهای او نیز بودم...

و این دور از انصاف است...



۱۳٩٦/٤/۱٢

پای کسی در حریم

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، متن ادبی، داستان پندآمیز، داستانک


هر بار که تلفن همراه دوست عاشق و « تازه متاهل شده » مان زنگ می زد،

همه دستش می انداختیم و شوخی می کردیم. هم خودش می خندید و هم ما می خندیدیم.

یک سال بعد، هر وقت تلفن همراهش زنگ می زد، از ما جدا می شد و در گوشه ای خلوت، طوری حرف می زد که نمی فهمیدیم پشت خط خانم است یا آقا!

یک روز که تلفن همراهش را روی میز گذاشته بود و باری برداشتن کیف جامانده، از توی ماشینش بیرون رفت، تلفنش زنگ زد.

یکی از دوستان، اسم روی نمایشگر را خواند و نیشخندی زد و گوشی را برایش برد.

بعدها که به شوخی، ماجرای ارتباط نزدیکش را با خانم پشت خط پرسیدیم، خیلی راحت گفت:

- دوستمه!

مرد خندان، از همان روز به بعد، ارتباطش را با دوستمان قطع کرد و می گوید:

- کسی که نمی تونه به تعهد قلبی خودش وفادار بمونه، چطور می خواهد دوستیش رو حفظ کنه؟!... سنش هم از تذکر گذشته.

... البته به دوست فضولمان هم به خاطر خواندن اسم روی نمایشگر، حسابی توپید!



۱۳٩٤/٦/٢٢

قهوه زندگی ...

کلمات کلیدی :داستانک، داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان دانشجویی، عکس متحرک

عکس متحرک قهوه

 
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و 
زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان 
دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود.
استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها
 خواست که برای خود قهوه بریزند.

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.
وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، 
استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...

بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت 
و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش 
را به این ترتیب ادامه داد: 
«در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان.
اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود.
زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. 
این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت،
اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید 
و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. 
پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، 
از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»
فرقی نمی کنه چایی و قهوه زندگیتون تو چه ظرفی نوش جان می کنید .... 
فنجان طلایی یا ظرف یک بار مصرف یا چینی بند زده ....
امیدوارم همیشه چایی و قهوه زندگیتون گرم و شیرین، لبتون خندون و دلتون شاد ...