کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٦/٥/٢

و این تفاوت عشـق است با ازدواج…

کلمات کلیدی :عکس متحرک، داستانهای کوتاه و آموزنده، داستانک، داستان ازدواج

عکس متحرک قلب

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش.وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده..!! من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!

چند روز بعد گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه!

وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه برگشت. اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه‌هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه‌ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدربزرگ می‌خواست بره تقریبا به زور..روزنامه رواز دستم کشید بیرون و رفت.

فرداش صدام کرد و گفت :ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می‌مونه!

یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال توست؛ مال خود خودت…

اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم. اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم. حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی…

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه… درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…

و اینطوره که آدم‌ها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست…

و این تفاوت عشـق است با ازدواج…



۱۳٩٤/٦/٢٢

قهوه زندگی ...

کلمات کلیدی :داستانک، داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان دانشجویی، عکس متحرک

عکس متحرک قهوه

 
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و 
زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان 
دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود.
استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها
 خواست که برای خود قهوه بریزند.

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.
وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، 
استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...

بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت 
و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش 
را به این ترتیب ادامه داد: 
«در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان.
اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود.
زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. 
این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت،
اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید 
و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. 
پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، 
از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»
فرقی نمی کنه چایی و قهوه زندگیتون تو چه ظرفی نوش جان می کنید .... 
فنجان طلایی یا ظرف یک بار مصرف یا چینی بند زده ....
امیدوارم همیشه چایی و قهوه زندگیتون گرم و شیرین، لبتون خندون و دلتون شاد ...


۱۳٩٤/٦/۱٤

دیوارهای شیشه ای

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، درس زندگی، خود باوری، داستان زیبا

عکس تنگ ماهی در ساحل دریا

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه اى در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى داد.

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى کرد، همان دیوار شیشه اى که او را از غذاى مورد علاقه ش جدا مى کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!
در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن وى آکواریوم نیز نرفت!!!

می دانید چرا؟
دیوار شیشهاى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سختتر و بلندتر می نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود!

باوری از جنس محدودیت! باوری به وجود دیواری بلند و غیرقابل عبور! باوری از ناتوانی خویش.



۱۳٩٤/٦/۱٢

او الان یک بازیگر است

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، حقیقت تلخ، درباره صداقت

عکس اشکال با میخ

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست
!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی
قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر با خودش « صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند بقیه مردم!!!



۱۳٩٤/٦/۱٢

ندای قلب

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، کمک به هم نوع، داستان کوتاه، حکمت خدا

عکس معلول ویلچر،کمک به هم نوع

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان

کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او

پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.

پپسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،

جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.

برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".

"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید



۱۳٩٤/٦/٩

گوش سنگین

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان طنز، عکس طنز، داستان خنده دار

عکس داستان گوش سنگین

مردی متوجه شد گوش همسرش سنگین شده و شنواییش کم شده است. به نظرش رسید همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر ، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.دکتر گفت برای این که بتوانی دقیق تر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش ساده ای وجود دارد.

ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را بگو و بعد در فواصل 3 و 2 متری تکرار کن تا جواب بگیری.

آن شب همسر آن مردد در آشپزخانه مشغول تهیه شام بود و خود او در اتاق نشیمن بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما 4 متر است بار امتحان کنم .

با صدای معمولی پرسید : عزیزم شام چی داریم؟ جوابی نشنید.

رفت جلوتر و دوباره پرسید، باز هم جوابی نشنید.

باز هم جلوتر رفت و از فاصله 2 متری پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم جوابی نشنید.

باز هم جلوتر رفت و سوال را تکرار کرد. از هم جوابی نیامد.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟

زنش گفت: مگر کری؟ برای پنجمین بار می کویم : خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقی: مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر می کنیم در دیگران نباشدو عمدتا در خود ما باشد!!!



۱۳٩٤/٦/٧

معصومیت کودکانه

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، عشق، امید زندگی، عکس جالب

 معصومیت کودکانه و محبت

یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و  با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.

هنگامی که انسان شناس از این رفتار آنها پرسید درحالیکه یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود.آنها گفتند: آبونتو(UBUNTU) ، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند.(آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من هستم چون ما هستیم)



۱۳٩٤/٦/٥

وان حمام

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان خنده دار، عکس مفهومی، داستان طنز

تفکر مطالعه

مردی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان‌ پزشک پرسید: «شما

چطور می‌فهمید یک بیمار به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟».

روانپزشک گفت: «ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چای خوری، یک

فنجان و یک سطل جلوی بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالی کند».

مرد پرسید: «آهان! فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است.

این طور نیست؟» و روانپزشک گفت: «نه! آدم عادی درپوش زیر آب وان را بر

می‌دارد. راستی شما می‌خواهید تخت تان کنار پنجره باشد یا پشت به آفتاب؟»

 

نتیجه گیری:

اول: راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.

دوم: در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری، هدف مان یادمان نرود.

در این داستان، هدف، خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزارهای پیشنهادی.

سوم: همه راه حل ها همیشه در دسترس نیستند. کمی باید دنبال بهترین راه حل گشت.



۱۳٩٤/٦/٥

سه خیانت ...

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، جملات تاثیرگذار، عکس های مفهومی، زیباترین جملات

مرد و ذغال غیبت

مردی نزد حکیمی رفت و گفت:

فلانی پشت سرت چیزی گفته است.

حکیم گفت: در این گفته ات سه خیانت است.

شخصی را نزد من خراب کردی،

فکر مرا مشغول کردی 

و خودت را نزد من خوار .



۱۳٩٤/٥/٢٥

لیلی و مجنون

کلمات کلیدی :عشق، عکس های مفهومی، ارتباط با خدا، داستانهای کوتاه و آموزنده

 

مجنون وقتی نام لیلی را بر دیواری دید، شیفته نقش نام او شد.

او هفت شبانه روز در مشاهده آن نوشته نشست و هیچ آب و غذا نخورد.

گفتند: ای مجنون! چگونه هفت شبانه روز بدون غذا و آب به سر آوردی؟

گفت: ای بیچاره کسی که با نام دوست، خوش باشد، غذا و شراب کجا به یادش می آید؟

آری، این حال مخلوقی است که در عشق مخلوق دیگر، پس اگر مخلوقی بر خالق که دارای کمال مطلق است، عاشق شود چه خواهد شد...

 



۱۳٩٤/٥/٢٤

با خدا باش ...

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، ارتباط با خدا، میرزا اسماعیل دولابی

 

 

حاج اسماعیل دولابی

در زمان حضرت نوح (ع) پیرزنی بود که با چند فرزند یتیمش در کلبه ای که ته دره ای قرار داشت، زندگی می کرد و حضرت نوح (ع) هر وقت از کار ساختن کشتی خسته میشد، به کنار کلبه پیرزن می آمد و با او حرف می زد.

وقتی قرار شد طوفان بیاید، حضرت نوح (ع) به او وعده داد که هنگام طوفان او را خبر کرده و سوار کشتی کند.

وقتی طوفان آغاز شد، نوح (ع) آن پیر زن را از خاطر برد.

وقتی آب همه جا را گرفت، نوح (ع) به یاد پیرزن افتاد و تاسف خورد که چرا فراموش کرد او را سوار کند. هنگامی که طوفان فرو نشست، نوح (ع) درد در نقطه ای دور دست سبزه زاری وجود دارد.

نزدیک رفت و با تعجب مشاهده کرد همان خانه پیرزن است و هیچ آسیبی به آن نرسیده و پیرزن و فرزندانش همه سالمند.

از پیرزن پرسید: طوفان که آمد و آب همه جا را گرفت تو متوجه نشدی؟

پیرزن گفت: یک بار می خواستم نان بپزم، دیدم ته تنورم کمی نمناک است، پس این از آثار آن طوفان است.

کسی که با خدا باشد،طوفان حوادث به او زیان نمی رساند و حتی وجود آن را هم احساس نمی کند.

میرزا اسماعیل دولابی



۱۳٩٤/٥/٢٢

دلواپسی

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، عکس نوشته های زیبا، عکس

مرد همیشه دلواپسی داشت.

دوستش به او گفت:

 آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از بدنیا آمدنت جهان را اداره میکرده ؟

او پاسخ داد: بله...

 پرسید:

آیا درست است که خداوند وقتی ازدنیا بروی هم ،آنرا همچنان اداره میکند؟

-: بله...

گفت:

پس چطور است به خدا اجازه دهی ،وقتی هم که در این دنیا هستی؛ او آن‌ را اداره کند...!



۱۳٩٤/٥/٢٢

قلیان ...

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، عکس نوشته

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد .

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد .

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .

کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟

درویش گفت :

.

.

نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم ؛ آن کریم

به تو چقدر داده است و به من چقدر داده ؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت : چه می خواهی ؟

درویش گفت :همین قلیان مرا بس است .

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و فروخت .

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم

خان رفته و تحفه ای برای خان ببرد .

پس جیب درویش را پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد ...

روزگاری سپری شد ...

درویش جهت تشکر نزد خان رفت .

ناگهان چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای به کریم

خان زند کرد  و گفت :

نه من کریمم نه تو...

کریم فقط خداست ،

که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش است !!!



۱۳٩٤/٥/٢٢

تغییر دیدگاه

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، نقطه سر خط

قبل از انجام هر کار راهکارهای متفاوت را بررسی کنیم

 

*میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

 

وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.*

 

*وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.

 

پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.*

 

*مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟  مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.*

 

*برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

 

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری



۱۳٩٤/٥/٢٢

دو رفیق

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه

دو رفیق در راهی گذر می کردند تا این که به محله کثیف و بدنام شهر رسیدند. یکی از آن ها اصرار زیادی داشت که شب در آن محل به عیش و عشرت بگذراند ، اما آن دیگری با وی مخالفت شدیدی کرد و از او خواست که از نیت اش دست بکشد.

متاسفانه نصایحش کارگر نشد و به ناچار دوستش را ترک گفته  و با خشم و رنجش فراوانی از آن جا دور شد.

فکربه عمل زشت رفیقش او را بدجوری آشفته خاطر کرده بود، بنابراین  تصمیم گرفت که به معبدی رفته و به سبب اجتناب از گناهی که مرتکب نشده بود  تشکر کند و کمی کتاب مقدس بخواند. اما وقتی به معبد داخل شد، اصلا نتوانست از فکر رفیقش رها شود و دائم عمل درستی که خود انجام داده بود را با کار زشت رفیقش مقایسه می کرد و او را در ذهنش مورد  شماتت قرار می داد.

از طرفی آن رفیق خطاکار که به سمت یکی از آن اماکن پست گام بر می داشت، عمل زشت خود را با تقوی و پرهیزکاری رفیقش مقایسه می کرد و به شدت در خود احساس حقارت می کرد.

در همین زمان زمین لرزه سختی به وقوع پیوست و همه چیز و همه کس را به کام زمین فرو برد .

بلافاصله ماموران بهشت و جهنم مشغول کار خود شدند، چرا که سرشان بسیار شلوغ بود. رفیق اول که در منطقه پست شهر جان داده بود توسط کارکنان بهشت از زیر آوار در آورده شد و با احترام خاصی به سمت بهشت هدایت شد. او ناگهان از دور دید که دوست پرهیزگارش در میان ماموران جهنم اسیر و کشان کشان به سمت جهنم برده می شود.

بلافاصله سوال کرد که :

" بایستی اشتباهی رخ داده باشد . "  

چرا که دوستش را لایق بهشت می دانست ؛ اما فرشته ای به او پاسخ داد :

" هیچ اشتباهی رخ نداده ! ما فقط دستورات را اجرا می کنیم. "

اما او هم چنان بر سوال خود اصرار می کرد و از مامور بهشت می خواست که برایش توضیح دهد.

مامور پاسخ داد :

" در لحظه وقوع زلزله هیچ گناهی از سوی تو رخ نداده بود، اما فکر تو دائم پیش زهد و تقوی دوستت و معبدی که او در آن مشغول دعا بودمی چرخید ...و اما  ذهن رفیقت با تحقیر تو و امثال تو، مدام حول و حوش این فکر بود که چگونه دیگران می توانند به راحتی گناه کنند و راه خطا بپیمایند "

و ادامه داد :

" تحقیر و خرد شماری دیگران و خود را برتر دانستن،

کلید دروازه جهنم برای دوستت شد "