فعلا نه
کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٥/۱۱/٥

چرا بیدار نمی شویم؟!!

کلمات کلیدی :حقیقت تلخ، جملات زیبا و مفهومی، جملات تاثیرگذار، متن کوتاه مفهومی

راه نجات


یک روز فاجعه ی پلاسکو
یک روز سقوطِ هواپیما
یک روز تصادف قطار
یک روز سوختن کودکانِ کار
یک روز خبرِ گورخوابی
یک روز آلودگیِ هوا
یک روز اعدامِ جوانانِ بحرینی
یک روز انفجار در حله
یک روز سر بریدنِ شیعیان
یک روز فاجعه ی منا
یک روز...
یک روز‌...
یک روز..‌.
فاجعه پشتِ فاجعه....
همه مشکلات از ماست... فقر،گرسنگی، بیماری، بیکاری و...
و تمام مشکلات دنیای ساخته شده توسط بشر که به آن امروز گرفتار شده است.
به دنبالِ کدام مقصرُ مسئولُ متهم؟!
به امیدِ فردای بهتر از کدام حزب و توده؟!!! تَوَهُم تا کِی تا کجا؟!
غفلت و خود را به خواب زدن تا چه وقت؟
کم کم زخم های کهنه هم دارد تازه میشود...
یک روز مسمار و یک روز میخ درُ ......
بماند...
چرا بیدار نمی شویم؟!
چرا منجی ادیان را نمیخواهیم ؟
چرا منجی بشریت را صدا نمیزنیم ؟

♥️یادمان رفته منجی و موعودی که در تورات و انجیل و زبور و قرآن به آن بشارت شده را؟ ♥️
چرا به خودمان نمی آییمُ یک صدا منجیِ عالمِ بشریت را صدا نمیزنیم؟
ما را چه شده است که هر روز شاهدِ فاجعه و حادثه و بدبختی و بیچارگی و فلاکتِ
قلب و دل و زندگیمان هستیم ولی باز هم شخصیت های سبز و آبی را منجی میدانیم...! ⛔️
ما را چه شده؟
از قومِ بنی اسرائیل کمتر شده ایم؟😭

امام صادق علیه‌السلام درحدیثی میفرمایند:
شما شیعیان هم اگر مانند بنی اسرائیل ضجه و گریه کنید خداوند فرج ما را خواهد رساند.
اما اگر چنین نکنید این سختی ، به نهایت مدّتش خواهد رسید...

أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ الْـفَـرَج

تا نیایی گره از کار بشر وا نشود


۱۳٩٥/۱٠/٢٢

شبکه های مجازی

کلمات کلیدی :جملات زیبا و مفهومی، دلتنگی، حقیقت تلخ، جملات تاثیرگذار

شبکه های مجازی

‏اسکایپ ،تلگرام و اینستاگرام و... 
 
همون کاری رو برای فاصله می‌‌کنن که عکس برای دلتنگی‌ می‌‌کنه 

یعنی‌ هیچ کار...




۱۳٩٥/۸/۱٥

لکه ی سیاه ...

کلمات کلیدی :حقیقت تلخ، جملات زیبا و مفهومی، جملات کوتاه، جملات مفهومی

سایه

 

همه ی ما 

لکه های سیاهی هستیم,

اگر پشت کنیم

به آفتاب ...



۱۳٩٥/٦/۱٥

همه ی ما ...

کلمات کلیدی :جملات سنگین، حقیقت تلخ، جملات مفهومی، سخنان حکیمانه

عکس طنز خنده دار


همه ما گاهی احمق میشویم...!!
( اما همه بی شعور نیستیم ) حالا بعضی ها کمتر و بعضی ها بیشتر.
حقیقت اش را بخواهید فرد احمق مجرم نیست، بیمار است،
بدینگونه که معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند.
خیلی از آنها حتی فکر میکنند که خردمند و دانا هستند.
احمق ها بیشتر از آنکه موجب تنفر شوند، مایه ترحم اند...!!
بیشعورها داستانشان با احمق ها فرق دارد...

_کسی که از منتهاعلیه ی سمت چپ خیابان، راه صد نفر را می برد
تا به سمت راست برود، بی شعور است؛
_کسی که ساعت سه صبح بوق می زند، بی شعور است؛
_کسی که جلو تمام زنان مسیر ترمز می کند، بیشعور است؛
_کسی که در خیابان باریک دوبله پارک می کند، بی شعور است؛
_کسی که شب تمام مسیر را نور بالا می رود، بی شعور است؛
این ها بی شعورند؛ حالا یا از نوع احمق بی شعور یا از نوع پرفسور بیشعور.
احمق بودن درد ندارد، درمان هم ندارد، ربطی هم به شعور ندارد.
بیشعوری از جای دیگری می آید،
از خانه و مدرسه...
از سرانه مطالعه...
از خود شیفتگی...
از بی وجدانی...
از مرکز فرهنگ فاسد...

بی شعوری،،، هم واگیر دارد، هم درد دارد و هم درمان ...!!
مشکل ما احمق ها نیستند؛ مشکل ما هیچوقت احمق ها نبوده اند؛
مشکل ما، همیشه و پیوسته ایام بی شعورها هستند...!!

از کتاب بی شعوری
نویسنده: خاویر کرمیک



۱۳٩٤/٦/۱٢

او الان یک بازیگر است

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه، حقیقت تلخ، درباره صداقت

عکس اشکال با میخ

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست
!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی
قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر با خودش « صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند بقیه مردم!!!