کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٥/۱٠/۱٤

بچگی ها ...

کلمات کلیدی :متن کوتاه مفهومی، متن کوتاه، متن ادبی، جملات زیبا کودکان

بچگی ها پسرخاله ام را که می دیدم که با دوچرخه می رود خرید و زورش هم به من می رسد 
با خودم حساب می کردم سه سال دیگر این اختلاف سنی تمام می شود و من هم اندازه ی 
او می شوم و می توانم با دوچرخه بروم خرید.
 چهار سال دیگر هم از او بزرگتر می شوم و زورم به او خواهد رسید...
نسبت به خیلی های دیگر هم این محاسبه را انجام می دادم و منتظر بودم که اندازه ی آنها
بشوم یا اینکه از آنها بزرگتر شوم.حتی گاهی محاسبه می کردم که کی اندازه ی بابا می شوم...
کم کم متوجه شدم که فقط من نیستم که رشد می کنم بقیه هم در حال رشد هستند
و فاصله های سنی هیچ وقت کم و زیاد نمی شوند...
دختر کوچکم ولی این روزها تصور قشنگ تری دارد. خیال می کند آدم ها اولش آدم بزرگ 
بوده اند و بعدا کوچک شده اند. مدام توی حرف هایش می گوید من هم اون وقت ها که 
اندازه ی شما بودم مثل شما این کارها را می کردم....
این روزها به دور و بری ها و اطرافیان که نگاه می کنم می بینم که انگار بعضی ها زودتر 
از بقیه بزرگ شده اند. 
بعضی ها رشدشان کم بوده و بعضی ها سریع.
بعضی ها که از من کوچکتر بودند حالا از من بزرگترند.
بعضی ها که بزرگ بودند حالا کوچک شده اند....


۱۳٩٥/٤/٢٢

نقاش شدن یا نشدن ؟! مسئله این است ..

کلمات کلیدی :جملات زیبا شازده کوچولو، جملات زیبا کودکان، داستان زیبا کودکان، داستان کوتاه

در ابتدای کتاب شازده کوچولو ، نویسنده کتاب یک داستان زیبا از کودکی راوی

داستانبه زیبایی نقل کرده که تقدیم حضورتان میگردد :

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر
 نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. 
تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. 
بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش
 طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر 
توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم.
 یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد.
 آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها
 توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را 
بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم.
 و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که 
نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام شکست خورده بود دلسرد شده بودم. 

آدم بزرگا هیچ چی رو خودشون نمی فهمن و این برای بچه ها خسته کننده است

که همیشه باید همه چیز و براشون توضیح بدی ...