کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٤/٥/٢٦

کفش دوزک

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، عشق، نکته های کوچیک زندگی من، متن کوتاه


گفت: چرا بش می گویند کفش دوزک؟ مثلنی کفش می دوزد یا واقعنی؟

مرد گفت: واقعنی! دوست داری ببینی؟

گفت: ها، خیلی. گفت: الانه برش می دارم می گذارم گوشه ی کفش ت که برات نو خریده بودم دو روزه جر وا جرش کردی! تا ایکی ثانیه بدوزد بشود دو روز قبل ش. زن ذوق زده و دندان غروچه سرش را تکان داد.

مرد کفش دوزک را گرفت، یعنی خواست بگیرد که پرید رفت روو برگ های بالاتر. زن گفت: چه شد چه کردی پراندی جوجه آکٓم را که! مرد چیزی نگفت. کمی سکوت شد. بعد گفت: جوجه آکٓ ت ترسوک از آب درآمد، کفش ت را می دهم کفاش بدوزد از اول ش هم بهتر.

زن ابروهاش را انداخت جنگِ هم، یعنی آخم! گفت: پس دروغ گفتی کفشِ واقعنی می دوزد؟

مرد گفت: دروغ که نه، خواستم بگیرم بگذارم روو کفش ت ندوزد بخندی-بخندیم، بعد بگذارم ش کف دست ت راه برود تقلک ت بیاید بیش تر بخندی، همین!

زن گفت: چه خوب گفتی، باز هم بگو. مرد چیزی نگفت. آرام از درخت بالا رفت، کفش دوزک را آرام از روو برگ ها چید! گرفت توو مشت ش، برگشت آمد پایین، گذاشت ش کف دست زن،

گفت: هر وقت دل ت برام تنگ شد بگذارش روو پاره گی کفش هات یادم بیفت بخند بگو سلام. زودی می آیم پیش ت!.