کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٥/۳/۱۱

پسر مهربان ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، داستان حکیمانه، زندگی زیبا، تغییر

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود.

در زیر شاخه های طویل و یچیده ی درخت بید کهنسال، دلسری از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می خواست مرا درهم بکوبد، پسر کوچکی نفس بریده به من نزدیک شد.

درست مقابلم ایستاد و با هیجان گفت : نگاه کن چه پیدا کرده ام!

در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره ی رقت انگیزی!

گلی با گلبرگ های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده اش را بردارد و برود و بازی کند. تبسمی کردم . سپس سرم را بر گرداندم. اما او به جای آن که دور شود،کنارم نشت و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: مطمئنا بوی خوبی هم می دهد و ریبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید برای شماست.

آن علف هرز پژمرده شده بود و رنگی نداشت اما می دانستم که باید آن را بگیرم وگرنه امکان داشت او هرگز نرود.

از این رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم:

ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.

ولی او بجای اینکه گل را در دستم بگذارد آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه ای اشت!؟

آن وقت بود که برای نخستین بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت ، نمی توانست ببیند، او نابینا بود!

ناگهان صدایم لرزید و چشمانم پر از اشک شد. او تبسمی کرد و گفت : قابلی ندارد.

سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکلی از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی ام گرفتم و رایحه ی گل سرخی را احساس کردم.

مدتی بعد دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم: او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده دیگری بود.