کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٤/٥/٢٤

دختر عاشق ...

کلمات کلیدی :داستان کوتاه، نکته های کوچیک زندگی من

خسته رسیدند میدانِ مجسمه. بار و بُنه شان را گذاشتند زمین، تکیه دادند به نرده های میدان، نگاهِ مجسمه کردند.

یکهو زن جیغ کشید: اونجارو نیگا. مرد نگاه کرد. گنجشک ها و کبوترها از دست دختر دانه می چیدند پرواز می کردند دورتر می نشستند و دوباره باز...،

زن گفت: ببینی دختره چیکار کرده گنجیشکا-کفترا باش رفیق شدن، هان؟

مرد فکری شد، بعد فکرش را خط زد گفت: یحتمل دختره عاشقه، آخه آدما عاشق که میشن مهربون و قابل اعتمادم میشن، حتا اگه جزو آدم بدای فیلمای گنگستری هم باشن! خودش خنده ش گرفت.

زن گفت: پس چرا نمیان روو دست و شونه های من بشینن؟ خب منم عاشقم دیگه، نه؟

مرد گیر افتاده بود! گفت: بر منکرش لعنت! ولی می دونی، اینجا ترکیه س، گنجیشکاشم ترکی حرف می زنن...،

زن جیغ ش رفت آسمان: منو مسخره می کنی؟خیلی بدجنسی به خدا. و بُغ کرد و بغض و آسمان هم ابر بود، بارید. مرد پالتو آش را درآورد چتر کند بگیرد روو سر زن، که چند گنجشک بال بال زدند از لابه لای موهاش رفتند آسمان.

گفت: شوخی کردم خانومی، گنجیشکا همه زبونارو می فهمن، مخصوصن زبون عاشقارو. زن لب خند زد، شبیه دختری که گنجشک ها از  دستش دانه می چیدند...