کانال تلگرام وبلاگ
اینستاگرام نقطه سرخط
جملات ناب به همراه تصاویر کمیاب ، جملات تاثیر گذار به همراه تصاویر ماندگار ...

۱۳٩٤/٥/٢٢

قلیان ...

کلمات کلیدی :داستانهای کوتاه و آموزنده، عکس نوشته

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد .

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد .

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .

کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟

درویش گفت :

.

.

نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم ؛ آن کریم

به تو چقدر داده است و به من چقدر داده ؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت : چه می خواهی ؟

درویش گفت :همین قلیان مرا بس است .

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و فروخت .

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم

خان رفته و تحفه ای برای خان ببرد .

پس جیب درویش را پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد ...

روزگاری سپری شد ...

درویش جهت تشکر نزد خان رفت .

ناگهان چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای به کریم

خان زند کرد  و گفت :

نه من کریمم نه تو...

کریم فقط خداست ،

که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش است !!!